از خواندن داستانت لذت بردم به خصوص از يبان ساده و بي تکلفت .بگذار در همين آغاز از اينکه از کلمات زشت به کرات استفاده کرده اي انتقاد کنم .تا چند بارش قابل تحمل بود اما ديگر شورش را در آوردي . چند بار حالم بد شد در واقع احساس کردم که دارم داستان يک آدم بد دهان حراف را مي خوانم .اما نمي شد کتاب تو را بست و خوابيد همه اش را يکسره خواندم .خدارا شکر جايي هم بودم که خواندن کتاب راحت بود .نه نق نق زنانه اي بود و نه سوالات فراوان کودکانه.در کوهستاني پوشيده از برف در ميان راه مازندران بودم گاهي با خواندن کتابت قهقهه ميزدم و گاهي شوکه مي شدم از اتفاق آنجا که راجع به دبيري و شعر فرنگيس و عماد رام صحبت ميکردي آهنگي از عماد رام داشت پخش مي شد و من چند دقيقه قبلش مفصل با دوستم راجع به عماد و آهنگهايش صحبت کرده بودم .خوشحالم که عشق فيلم و موسيقي هستي و کتاب خوانده اي راستش اين چند سال اخير از بس رمانهاي زنان خانه دار را خوانده بودم ديگر احساس زنانگي بهم دست داده بود .گاهي آدم دلش ميخواهد چند تا در ميان کتاب فارسي هم بخواند مثل فيلم ايراني ديدن ميان انبوه فيلمهاي خارجي خوب آدم هوس مي کند بازيگر فيلم به زبان خودش صحبت کند .خوب شد که در اين ميان مردي هم سر برآورد .
آخر هم نفهميديم که داستانت کجايش واقعي بود کجايش غير واقعي گو اينکه همه اش غير واقعي بود اما در هر حال هر داستاني پيرنگي از واقعيت دارد .همان چيزي که زندگي را براي نويسنده ها از طرف همسران مبارک و محترمشان جهنم ميکند .
خوش به حالت که صفورايي داري و گاهي دلي با حرف زدنش تازه مي کني و به تماشاي خنده ي شيرنش از آن زاويه ي خاص دلي تازه ميکني .حتا به خيال .
باور کن خيالم را هم ميترسم به سراغ کسي بفرستم مبادا بو ببرد و بيچاره ام کند اين جنس لطيف مردم آزار.
من کتابت را توي ذهنم تصوير کردم جان دادم .من کافه پيانو را نزديک چهاررا وليعصر سه چهار تا کوچه پايينتر از تاتر شهر توي يکي از کوچه ها خيال کردم.حتي مي توانم بسازمش رنگش کنم .نورش را وصف کنم .برايم دلپذير بود.خيلي وقت بود که داستاني پر رنگ و قشنگ نخوانده بودم .داستانهاي کمي هستند که اين فرصت را خلق مي کنند تا تو خودت را در آن احساس کني .تو و داستانت جزيي از همان کمها هستيد.