تبليغاتX
پرسه در هیچ -

دمپایی فراموش نشود . ما نبرده بودیم به همان دلیلی که گفتم  . همسایه های خوبمان در این زمینه هم کمک کردند تا در سختی نیفتیم . برای کوهپیمایی های طولانی حتما پیراهن آستین بلند بپوشید .من خودم یک پیراهن لی دارم که تابستان و زمستان با همان صعود میکنم . شاید کمی سنگین باشد اما راحت است .کلاه  آفتابگیر فراموش نشود .بعد از سفر پوست گوشم که در اثر آفتاب سوخته بود ، تکه تکه جدا می شد و می ریخت .عینک آفتابی یو وی هم واجب است چون اشعه ی آفتاب در کوهستان با شدت و حدت بیشتری بر شما می تابد . لباس گرم حتی در تابستان فراموش نشود من با لباس کامل در چادر  خوابیدم ولی باز نیمه های شب بلند شدم و با دگیر پوشیدم . 

صبح روز بعد یعنی پنجشنبه من و جلیل به سوی دریاچه ی دوم راه افتادیم که در حدود سی  دقیقه فاصله داشت والبته ما آنرا ندیدیم و در میانه های راه شاید هم نزدیک دریا چه به خواست جلیل بازگشتیم .مناظر آن سو هم بدیع بود .درتمام راه من و جلیل به زبان دیگری صحبت کردیم گاهی این تمرین را باهم می کنیم برای مکالمه و بیان احساسات بسیار موثر است. به شما هم توصیه می کنم اگر زبان دیگری را فرا می گیرید حتما با یکی از دوستان و همکلاسی هایتان گاهی به همان زبان حرف بزنید .

بعد از صرف صبحانه دوباره رفتیم داخل آب کمی سردتر شده بود اما مفرح و نشاط آور بود خنکای دلچسب آب.

 بعد که بیرون آمدیم نشستیم به گفتگو برای بازگشت .که قرار شد برای رهایی از گرمای روز هنگام غروب راه بیفتیم .بعد از ظهر خوابیدیم راستش هنوز بی خوابی شب اول و خستگی راه به تنمان مانده بود و هرگاه سر بر بالین می گذاشتیم ، همآغوش خواب شیرین می شدیم و می رفتیم .ساعت پنج بعد از ظهر بود که آرش باز پی الاغ رفت و چند دقیقه بعد آمد و چادر را جمع کردیم و راه افتادیم در باز گشت من و آرش کفش هایمان را عوض کردیم . دیگر عجله ای برای بازگشت نبود و آرام و سلانه راه افتادیم و با گفتگو سوی ایستگاه اول راه افتادیم .با آرش از خیلی چیزها صحبت کردیم در مورد زندگی خودش و خیلی چیزهای دیگر که خودش میگفت خیلی از چیزهایی را که من پرسیده ام جلیل هم نمیدانسته.راستش زندگی آرش نوشتن قصه ای را به ذهنم آورد حتا طرحش را هم نوشتم اما فعلا گذاشته ام اش کنار. شاید بعد تصمیمم عوض شود یا این انتظار سبب پر باری قصه شود .حدود یازده شب در شهر دورود بودیم مسیر باز گشت آزار چندانی نداشت چون میدانستیم به کجا میرویم و منتظر دیدن جای ناشناخته ای نبودیم .سرحال بودیم و احساس خستگی در تنمان نبود . راه برایمان هموارتر بود ، آشنا بود .

 سراغ تنها هتل دورود ، هتل شهرداری رفتیم نه شام داشتند نه جا در همان میدان آزادگان کبابی بود رفتیم و تلافی دو روز غذای کنسروی را در آوردیم .

شب دوباره در چادر خوابیدیم البته من توی ماشین خوابیدم .صبح ساعت هشت بود که بیدار شدیم .رفتیم همانجایی که دفعه ی قبلی صبحانه خورده بودیم . این بار صبحانه ملایمتر از بار قبلی بود و منطقی تر حلوا شکری و پنیر و نان تازه  با چای داغ.

بعد راه افتادیم سمت بروجرد حدود یک ساعتی را در بروجرد ماندیم تعریف بروجرد را زیادشنیده بودیم .شهر بدی نبود اما آنقدر هم تعریفی نبود .بستنی خوردیم و راه افتادیم سمت اراک .عجله ای نبود و با سرعت مناسب حرکت میکردیم .ساعت حدود دو در اراک بودیم  در یک رستوران بزرگ که تالار عروسی هم بود نهار خوردیم . بعد آمدیم قم .سفارش داده بودند سوغات بگیریم . سوهان خریدیم و مقداری نوشیدنی برای خودمان .توی این دو سه روز به اندازه یک ماه انواع ماء الشعیر نوشیدیم و تعدادی هم در یخدان مانده بود برای روز مبادا .

 ساعت شش هم تهران بودیم و آمدیم خانه ی ما .حساب کتاب سفر را رسیدیم و تسویه حساب کردیم .عکسهای دوربین را خالی کردیم توی هارد و کمی بعد جلیل و آرش رفتند .

سفر خوبی بود .

نکته ی برجسته ای که فراموش کردم بگویم آشپزی جلیل بود .شام روز اول کنار دریاچه را جلیل درست کرد که از موجود تنبلی مثل جلیل بعید و عجیب است .احتمالا دیگر هرگز شاهد چنین چیزی نباشیم  .                                       

 

                                                                         تا سفر بعدی بدرود

                                                                            مهدی نصرتی

                                                                       شهریور هشتادو هفت

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 10:59 توسط مهدی نصرتی |