در نیمه دوم من شدم خلبان الاغ و جلیل و آرش باهم راه افتادند .الاغ با من مهربان بود و بی سیخونک زدن باقی راه را سپرد .آن دو باز عقب افتادند .من و دوستم هم میرفتیم الاغ زیاد معاشرتی نبود یک بار هم که سر صحبت را باز کردم بی توجه به من و حرفهایم راهش را کشید و رفت .حالا از چی دلخور بود من که نفهمیدم.
تشنگی امانم را بریده بود یکبار هم از رهگذرانی که باز می گشتند آب گرفتم .دیگر نزدیک بود از حال بروم .مسیر شیب ملایمی داشت که تا دور دست ها می رفت .رسیدن به دریاچه گهر شده بود آرزو . جلوی راهمان چند کوه دیگر بود گفته بودند پشت آن کوههاست.اما مگر میشد از کوه بالا رفت. با تمام توان که در واقع هیچ چیزی هم نمی شد راه افتادم بالاخره از آن کوهها هم گذشتم و به دریاچه ی گهر رسیدیم .رسیدن به مقصد لذت ویژه ای دارد اما حال لذت بردن را هم نداشتم .ولی زیبایی خیره کننده ای در پیش چشمانم داشتم که مرا به خلسه ای توام با رخوت و سستی برده بود .حالی بود.آرش و جلیل هم نیم ساعت بعد پیداشان شد .الاغ را به سمت ساحل در یاچه راندیم و چادرمان را علم کردیم چادر که به پا شد من مایوام را پو شیدم و زدم به آب، آب سرد بود انگار در یخچال را باز کرده باشی یا رفته باشی توی لوله های یک آبسرد کن اینقدر خنک بود که واقعا جسارت میخواست به آب بزنی .دل دل نکردم و یکباره رفتم زیر آب .انگار نبودم .خنکای آب تا اعماق وجودم رخنه کرده بود . و رخوتی دلپذیر در جانم دویده بود.پشت سر من آرش آمد بعد هم جلیل .آرش هم یکباره به آب زد اما جلیل مانده بود میان آب .ما رویش آب می ریختیم تا اینکه او هم تن به آب زد و رفت پایین.
جمعیت زیادی دور آب چادر زده بودند عده ای هم دور تر از ما شنا میکردند چند خانم هم با رعایت حجاب اسلامی در آب بودند .
حدود ده دقیقه در آب بودیم .حتا سرمان را با شامپوی یکی از همسایه ها شستیم صورتمان هم در اثر کرم ضد آفتابی که زده بودیم و غباری که روی صورتمان نشسته بود کثیف و چرب شده بود .آن را شستیم و تر و تازه به ساحل رفتیم .
گرسنه بودیم و آذوغه ی همراهمان هم شامل کنسرو ماهی تن ، کنسرو لوبیا ، نان محلی دورود و مقداری چیزهای دیگر بود و در روزهایی که آنجا بودیم همین چیزها را خوردیم البته در روز دوم اقامتمان در کنار دریاچه به بوفه ای که آنجا بود رفتیم و چیزهایی مثل تخم مرغ ،آبلیمو، نان و چیپس خریدیم .البته اینها غیر از اقلامی است که از همسایه های خوبمان می گرفتیم . گفتم که تصور من از گهر و مسیر متفاوت بود از آنچه که هست و بخاطر همین نتوانسته بودم درست برنامه ریزی کنم و دوستانم را به زحمت و سختی انداختم .
همسایه سمت راستی مان تیمی از یکی از کارخانه های اراک بود که بسیار مجهز بودند و برای یک هفته آذوغه آورده بودند .یکبار شب اول به ما آش دادند و یک بار هم در روز دوم برایمان آبگوشت آوردند .انسانهای با محبتی بودند نماز را اول وقت و به جماعت می خواندند .چادر سمت چپی بچه های لرستان بودند گرم و با محبت بودند .یک بار سر ظهر بعد از نماز جماعت سمت راستی ها اینها شروع کردند به مسخره بازی من و جلیل و آرش توی چادر دراز کشیده بودیم و از خنده روده بر شدیم .اصلا فکر نمیکردم که بچه های شهرستان اینهمه اطلاعات سیاسی داشته باشند آنروزها از جزیزه ی قمر یا کمر کسی به ایران آمده بود راجع به اوهم صحبت کردند راجع به چاوز و انرژی هسته ای و خیلی چیزهای دیگر با صدای بلند بالای منبر رفته بودند .
ما یک شب و دو روز در گهر بودیم .تقریبا امکانات اقامت فراهم است .هلال احمر چادرهایی داشت هم برای خدمات پزشکی هم برای اقامت .نیروی انتظامی در محل حاضر بود .حتی یکبار افسر مسوول حفاظت دریاچه جلوی تک تک چادرهای نزدیک ما آمد و با همه خوش و بش کرد که برای ما عجیب بود . آنتن دهی تلفن همراه از همه چیزش مهمتر و شاید بدتر بود .بهتر از این جهت که امکان ارتباط با دنیای بیرون از کوهستان برقرار بود و بد از این جهت که حتی در این کوهستان دور دست از شر مکالمات کاری و شغلی رهایی نبود .البته من که گوشی همراهم نبود آرش هم خاموش بود فقط جلیل بود که موبایلش روشن بود.آب آشامیدنی گوارایی هم از چشمه لوله کشی شده بود و در دسترس بود .دستشویی هم داشت که البته جوابگوی جمعیت فراوان آنجا نبود .توصیه میکنم برای بیشتر لذت بردن از طبیعت مترصد رسیدن تعطیلات نشوید چون خیلی ها مثل شما منتظر تعطیلات هستند که به طبیعت بروند. روزهای غیر تعطیل و کاری را برای مسافرت انتخاب کنید .تا ازدحام مردم را نبینید و از امکانات کمی که هست لذت ببرید !