دریاچه ی گهر در نزدیکی شهرستان دورود از توابع لرستان در فاصله حدود 470 کیلومتری جنوبغربی تهران قرار دارد به گمانم مسیر رسیدن به دریاچه ی گهر از طولانی ترین مسیرهای کوهپیمایی در ایران باشد .اما از تعداد انبوه علاقمندانی که در کنار دریاچه هستند پیداست این راه دشوا رعلاقمندان زیادی دارد که به عشق دیدن دریاچه ی گهر این راه طولانی را آمده اند.
من و جلیل و آرش بودیم.آرش عضو تازه ی تیم ایرانگردی ماست.او در جهانگردی ید طولایی دارد.
ساعت هفت بعد ازظهر سه شنبه از چهارراه ولیعصر حرکت کردیم من از سر کلاس آمدم جلیل و آرش سر کار بودند.تعطیلات تازه ای آغاز شده بود (روز پدر) .در تمام مسیرهای خروجی تهران ترافیک انبوهی دیده می شد.خیلی از راه را از مسیرهای فرعی آمدیم سر راه جلوی خانه ی ما هم ایستادیم من هم کوله و باقی وسایل را که آماده کرده بودم برداشتم و راه افتادیم باز هم همه جا شلوغ بود دوباره زدیم به مسیرهای فرعی و حدود ده کیلومتر بعد ازعوارضی اتوبان تهران- قم وارد اتوبان شدیم .اتوبان هم شلوغ بود.
آرش ومن اولین بار بود که هم را میدیدیم .اما به واسطه ی دوستی مشترکمان با جلیل هم او از من میدانست هم من از او .با توجه به روحیات مشترکمان، زود با هم رفیق شدیم.
یک ساعت در ترافیک اتوبان ماندیم .در کنار گذر قم یک ساعتی را ماندیم و نماز خواندیم .ساعت یازده شب بود .نیمه شب از قم به سمت اراک راه افتادیم .ساعت دو بود که رسیدیم .گرسنه شده بودیم ، مختصری نان و پنیر خورده بودیم اما کجای وجود ما را می گرفت .جایتان خالی اراک ماندیم و کباب خوردیم.تخمه هم خریدیم .
انصاف باید داد که راه خوب بود .هر چند که اولین بار بود این جاده را می رفتم اما مسیر روشن بود .تا دورود نزدیک 160 کیلومتر بود .اول به بروجرد رسیدیم و از آنجا بی معطلی به سمت دورود رفتیم .کم کم خسته و خواب آلود شده بودم .آرش عقب خوابیده بود .جلیل هم چرت می زد خیلی تلاش میکرد بیدار بماند اما باید انصاف داد که مقاومت در برابر خواب شیرین سخت است.
ساعت 5 بود که رسیدیم دورود.میدان آزادگان دورود کنار پارک ایستادیم .جلیل بیدار بود اما آرش خواب بود .آرش را بیدار کردیم و چادر برپا شد .من توی ماشین خوابیدم و آرش و جلیل توی چادر .کمتر از دو ساعت خوابیدیم .حدود هفت صبح بود که جلیل به شیشه ی ماشین زد و من بیدار شدم .خوابش نبرده بود می گفت از ساعت 6 صبح کنار چادر آهنگ لری گذاشته اند و او نتوانسته بخوابد .آرش خوابیده بود فکر میکنم از همه سر حال تر بود . گرسنه بودیم .صبحانه کنار میدان آزادگان نان ، پنیر، کالباس و چیپس خوردیم. یک صبحانه ی بد برای کوهپیمایی. باور کنید چیز دیگری گیر نیاوردیم .دنبال قهوه خانه گشتیم بسته بود.
بعد از تهیه ی لوازم و برخی کمبودهای دیگر از جمله مواد غذایی به سمت گهر راه افتادیم . از دورود یک راه آسفالت و کوهستانی به مسافت تقریبی 15 کیلومتر را طی کردیم تا به آغاز راه اصلی دریاچه رسیدیم .تمام این ناحیه درمنطقه ی حفاظت شده ی اشترانکوه قرار می گیرد.منطقه ی وسیعی که در هر فصلی رنگی بدیع از جلوه های طبیعت را نمایان میکند .
تصور من از کوهپیمایی مسافتی حدود ده کیلومتر و زمانی در حدود سه ساعت بود . در هیچ جایی ندیده بودم که مسافت کوهپیمایی را نوشته باشند .در آغاز راه متوجه شدیم که کوهپیمایی در حدود 18 کیلومتر خواهد بود با این حساب بیش از پنج ساعت در راه خواهیم بود .چادرهای غیر انفرادی همواره اجسام بد باری هستند مجبور شدیم برای جابجایی چادر الاغ اجاره کنیم وسایل دیگرمان را هم گذاشتیم رویش .حکایت الاغ اجاره کردن هم خودش ماجرایی بود .از هنگامی که ماشین ما وارد پارکینگ شد چند نفر از افراد صاحب الاغ ما را دوره کردند قیمت ها از سی هزار تومان آغاز شد آرش خوب چانه میزد بعد از کلی بحث و جدل با اکابر و اصاغر اتحادیه الاغ داران دریاچه گهر و منطقه اشترانکوه روی مبلغ ده هزار تومان توافق کردند و بارهای مارا روی الاغ محترمی که همسفر تازه ی ما بود بستند .الاغ چموش بود .تا با چوب به باسن محترمش نمی زدی از جایش تکان نمیخورد .الاغ و جلیل را به هم سپردیم .
هوا گرم بود و آفتاب سوزان .کوهستان و آرامش دلپذیرش،حال و هوای مطلوب مرا داشت .
کم کم خستگی بر ما چیره شد بیخوابی شب گذشته زود خودش را نشان داد .تا حدود چهار کیلومتر رفته بودیم که به یک چادر رسیدیم که در آن چای ، آب و ما الشعیر فروخته می شد .سایه اش غنیمت بود چه رسد به چای و نوشیدنی اش .الاغ داشت برای خودش میرفت .طفلی جلیل رفت دنبالش و آوردش پشت چادر. من و آرش نشسته بودیم روی تخت درست مثل عکس و داشتیم میخوردیم .از چادر که بیرون آمدیم سرپایینی شروع شد .حرکت در سر پایینی خیلی بیشتر انرژی میگیرد.چون مجبور هستیم که برآیند وزن خودمان را که در سطح شیبدار میل به پایین رفتن دارد ، تحمل کنیم و همین حفظ تعادل باعث فشار مضاعف روی ستون فقرات ، زانو و مچ پا می شود .
گاهی شیب بسیار تند می شد و سرعت به حد اقل ممکن میرسید ضمن اینکه جنس خاک نیز رس بود و باعث لغزیدن در مسیر می شد.همه ی این چیز ها را میگویم که آخرش این مطلب را برسانم که : مسیر رسیدن به گهر سخت است. دو سه کیلومتر دیگر که رفتیم رسیدیم به جایی که تمام راه پیش روی را می شد دید.نمی دانید چه حالی داشتم .این منظره ی بدیع که تا کیلومترها دورتر را در خود گرفته بود یاس و نا امیدی را به جانم ریخت و از ذهنم گذشت که من هرگز به آنجا نخواهم رسید .اما چاره نبود نباید کم می آوردم .آرش کفش مناسبی نپوشیده بود و آهسته می آمد .جلیل هم که همراه الاغ بود .از آنها جلو افتادم و کم کم فاصله ام با آنها بیشتر شد . رسیدم به چشمه ای که درست در میان راه است . چه گوارا و خنک بود .پاهایم را برهنه کردم و در جویی که در امتداد چشمه بود فرو بردم .تمام پایم گز گز میکرد .ولی دلپذیر بود .نیم ساعتی طول کشید تا جلیل و آرش آمدند .همگی بریده بودیم .نصف راه باقی مانده بود .