
حکایت من و دل حکایت دوری و مهجوری است ،حکایت غم ها وناشادی هاست و گاه شادمانی های اندکی که برایم لحظه هایی دلفریب از سراب زندگی ساخت و از کفم گریخت و باز غم هم نشین لحظه هایم شد.
نقاب صورتم میخندد ، خنده ای به پهنای صورتم . چنان عمیق که گویی هرگز رنگی از دلواپسی در وجودم ندویده و من تمام عمر را خندیده ام .اما تو میدانی و خدا که چه روزهایی را در تاریکی و عزلت گذرانده ام ، و لحظه های تلخ و هراس آلودی که سودایی جز پایان زندگی در وجودم لانه نکرده . تو میدانی و خدا که من از سردترین جای زمین آمدم و انجمادی بزرگ در تمام رگهایم ، خون را به بلوری سرخ و دل را به قطعه یخی سخت و سرد ، تبدیل کرده و تمام ذهنم را سیاهی ، سکوت و تباهی آکنده و لبریز کرده بود .
تو دیدی که من خسته و افسرده ، لنگان و پای کشان آمدم .
تو دیدی که در من امیدی جز مرگ نبود ، جز هراس و ترس در من چیزی نبود.
تو دیدی ، و چه چیزها که ندیدی!
آنروز را هم دیدی که چگونه گونه ام تر شد و اشک هایی که برای من اعجاز خدا بود ، دیدگان تب آلودم را خیس کرد .تو دیدی که سرشک های بلوری چگونه انجماد قلب سردم را سترد و یخها شکست . تو دیدی که یاس در من مرد و امید جان گرفت . نه امید به مردن که رهایی از چنگال سرد و فلزی انزوا بود .تو دیدی که خدا با من چه کرد .درست همانجایی که داشتم می شکستم و خرد می شدم کور سویی از دور ، نور اندکی در دلم جوانه زد و خدا صدای شکستن دلم را شنید و مداد رنگی به دستم داد .من تمام سیاهی ها را رنگ زدم .دنیا را رنگ زدم .
تو دیدی تو همانجا بودی ، تو خودت گفتی دستهایم را سبز کنم و دلم را سرخ .جای پاهایت را رنگ آبی و رد انگشتانت را نارنجی .تو گفتی : گلهایی را که به من میدهی، زرد کن .
رنگین کمان را تو خودت رنگ زدی .باران را من .شب های تابستان را تو آبی کردی و من شب های زمستان را سرمه ای .
تو چشمهایم را قهوه ای کردی، موهایم را جو گندمی و گفتی : اینطوری خو شگل تر می شوی .
تو دیدی همه چیز را دیدی اما نفهمیدی که این معجزه خود تو بودی.
تو دیدی که همه چیز را یک نیرو تغییر داد یک انرژی بزرگ.بعد از دهانم در رفت و گفتم : فکر کنم عاشق شده ام .و تو خندیدی ، انگار که دنیا خندید!