تبليغاتX
پرسه در هیچ

امروز هوای تهران فوق العاده بود آنقدر خوب بود که حتا قله ی دماوند را هم می شد دید .ذوق کردیم .البرز تمام قد در شمال تهران ایستاده بود و ما از تماشای یال های سپیدش لذت بردیم .خیلی وقتها دلم برای تهران سالهای دور تنگ میشود .وقتی فیلمهای بیست سال پیش تهران را می بینم غبطه میخورم به آن خیابانهای آرام و خلوت .به آن هوای پاک و آسمان آبی.

دیروز یک چیز دیگر هم در خیابان سپه دیدم که نوستالژی خاصی داشت .یک اتوبوس دو طبقه.

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 18:20 توسط مهدی نصرتی |

شون پن و داستین هافمن

روزی که پرونده "مورد عجیب بنجامین باتن" را دیدم هیچ گمان نمی کردم که فیلم در رویای ربودن اسکار باشد راستش فیلم واقعا عجیب بود اما نمی شود گفت که فوق العاده بود .داستان عجیب و غریب نوزادی که در هشتاد سالگی متولد میشود و با گذشتن روزها از سن او کاسته می شد و اطرافیان او رو به افول و پیری میروند . واقعا عجیب بود اما هیچ چیز درخشانی جز داستان اسکات فیتز جرالد  و نوع پرداخت دیوید فینچر به داستان وجود نداشت .

دیگر فیلمها مانند  doubt یا شک را هم دیدم بجز بازی درخشان مریل استریپ به عنوان راهبه ای شکاک چیزی نمانده بود داستان خیلی کلاسیک بود خیلی کلاسیک تر از آنکه بخواهد تلاشی برای بدست آوردن اسکار بکند ." ویکی ، کریستینا ، بارسلونا " ی ووودی آلن هم خیلی فانتزی و رمانتیک بود از آن داستانهای عامه پسندی که به راحتی پای صحبتهای هر کسی میشد پیدایش کرد . عدم انتخاب این فیلمها برای اسکار جای تعجب نداشت تا وقتیکه شون پن برنده جایزه ی اسکار برای فیلم میلک شد .

فیلم میلک دوسه هفته ای بود که توی خانه بود اما میلی برای دیدنش نبود تا شب اسکار که نامزدها معرفی شدند .فیلم را گذاشتم. داستان سیاستمدار همجنس باز یا درست تر بگویم همجنس باز سیاستمداری به نام هاروی میلک است که درسالهای دهه ی هفتاد به قتل میرسد . شون پن  را خیلی جاها دیده بود به خصوص بیست و یک گرمش را نمی توانم فراموش کنم  اما اینجا و در میلک تمام عقده های همجنس گرایانه اش را عیان میکند .چندش آور بود من بیش از چهل دقیقه اش را نتوانستم نگاه کنم  و دستگاه را خاموش کردم .فیلم همجنس گرایانه دیده بودم کوهستان یروکن بک نمونه ی درخشان این ژانر است اما میلک یک مزخرف تمام عیار بود که حمایت همه جانبه همجنس گراها باعث پیروزی همجنس بازی شد که فکر می کرد پلیس سانفرانسیسکو بهشان زور میگوید .و مجبور شد برای آسایش همجنس بازها وارد عرصه سیاست شود .

در اروپا و آمریکا چند سالی است که میل بر رواج همجنس گرایی می چربد و سینما و ادبیات شان طوری در این عرصه رفتار میکنند که قبح این قضیه در نزد عموم انسانها بشکند و آنرا امری عادی و مباح تلقی کنند .به خصوص جوامعی مثل ما که تبلیغات زده ایم با اسکار گرفتن فیلمی مثل میلک همه میخواهند این اثر ناب هنری را ببینند . سلیقه و ذوقتان را با چنین چیزهایی پایین نیاورید در هیچ جشنواره ای حق به صاحب حق نمی رسد سیاستها هستند که برنده ها و بازنده ها را مشخص میکنند نه شایستگیها.

انتخاب با شماست .

در مورد میلیونر زاغه نشین  و خواننده هم مفصل تر می نویسم .

 

+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 23:29 توسط مهدی نصرتی |

کافه پیانو را حدود دو هفته پیش خواندم آنقدر خوب و جذاب نوشته شده بود که تمام کتاب را دو روزه و یکسره خواندم .بعد هم یادداشتی در باره ی کتاب برای فرهاد جعفری نویسنده ی کتاب فرستادم ( همین که این پایین آمده است ، هر چند که نوشته ی من توی سایت پیدایش نشد.).

کتاب قشنگ است و از خواندنش لذت میبرید .به خصوص فصل بع بع کردن و توضیح و تفصیلی که جعفری در باره ی فواید بع بع کردن می دهد بسیار دلپذیر است .این فصل را من با قهقهه خواندم .واقعا خندیدم .

اگر متاهل باشید با کتاب زود ارتباط برقرار می کنید چرا که به سرعت هم ذات کتاب می شوید، انگار که روایت خودتان را میخوانید .اگر هم نیستید طوری نیست جعفری توی کتابش آنقدر جوانی کرده که باز شما را پای کتاب بنشاند .

 

روی جلد را اردشیر رستمی طراحی کرده است .بازیگر نقش شهریار در سریال شهریار.

بها : 4200تومان

نشر چشمه

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 20:53 توسط مهدی نصرتی |

از خواندن داستانت لذت بردم  به خصوص از يبان ساده و بي تکلفت .بگذار در همين آغاز از اينکه از کلمات زشت به کرات استفاده کرده اي انتقاد کنم .تا چند بارش قابل تحمل بود اما ديگر شورش را در آوردي . چند بار حالم بد شد در واقع احساس کردم که دارم داستان يک آدم بد دهان حراف را مي خوانم .اما نمي شد کتاب تو را بست و خوابيد همه اش را يکسره خواندم .خدارا شکر جايي هم بودم که خواندن کتاب راحت بود .نه نق نق زنانه اي بود و نه سوالات فراوان کودکانه.در کوهستاني پوشيده از برف در ميان راه مازندران بودم گاهي با خواندن کتابت قهقهه ميزدم و گاهي شوکه مي شدم از اتفاق آنجا که راجع به دبيري و شعر فرنگيس و عماد رام صحبت ميکردي آهنگي از عماد رام داشت پخش مي شد و من چند دقيقه قبلش مفصل با دوستم راجع به عماد و آهنگهايش صحبت کرده بودم .خوشحالم که عشق فيلم و موسيقي هستي و کتاب خوانده اي راستش اين چند سال اخير از بس رمانهاي زنان خانه دار را خوانده بودم ديگر احساس زنانگي بهم دست داده بود .گاهي آدم دلش ميخواهد چند تا در ميان کتاب فارسي هم بخواند مثل فيلم ايراني ديدن ميان انبوه فيلمهاي خارجي خوب آدم هوس مي کند بازيگر فيلم به زبان خودش صحبت کند .خوب شد که در اين ميان مردي هم سر برآورد .

آخر هم نفهميديم که داستانت کجايش واقعي بود کجايش غير واقعي گو اينکه همه اش غير واقعي بود اما در هر حال هر داستاني پيرنگي از واقعيت دارد .همان چيزي که زندگي را براي نويسنده ها از طرف همسران مبارک و محترمشان جهنم ميکند .

خوش به حالت که صفورايي داري و گاهي دلي با حرف زدنش تازه مي کني و به تماشاي خنده ي شيرنش از آن زاويه ي خاص دلي تازه ميکني .حتا به خيال .

باور کن خيالم را هم ميترسم به سراغ کسي بفرستم مبادا بو ببرد و بيچاره ام کند اين جنس لطيف مردم آزار.

من کتابت را توي ذهنم تصوير کردم جان دادم  .من کافه پيانو را نزديک چهاررا وليعصر سه چهار تا کوچه پايينتر از تاتر شهر توي يکي از کوچه ها خيال کردم.حتي مي توانم بسازمش رنگش کنم .نورش را وصف کنم .برايم دلپذير بود.خيلي وقت بود که داستاني پر رنگ و قشنگ نخوانده بودم .داستانهاي کمي هستند که اين فرصت را خلق مي کنند تا تو خودت را در آن احساس کني .تو و داستانت جزيي از همان کمها هستيد.

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 11:32 توسط مهدی نصرتی |

باور کن نمی دانم چرا دوستت دارم .اصلا نمی خواهم بدانم چرا.بگذار همین طور ندانسته دوستت داشته باشم .بگذار همین طورغریب و اسرار آمیز بماند .بگذار همینطور دور از تو و با تو دوستت داشته باشم .بگذار همین طور که گاهی هستم و گاهی نیستم دوستت داشته باشم . بگذار گاهی به چشمهایت خیره شوم ، زل بزنم و بی آنکه چیزی بگویم تو را در آغوش بگیرم .بگذار گاهی انگشتانم را به جستجوی احساسهای غریب و جادویی پوست تنت رهسپار کنم .بگذار گاهی فقط عطر تنت را استشمام کنم .من چقدر از عطر تو خالی ام .

باور کن نمی دانم چرا تو را اینقدر عجیب و غریب دو ست دارم .

گاهی اصلا دلم نمی خواهد حرف بزنم .گاهی فقط می خواهم حرف بزنم.یاد شبهایی می افتم که تا صبح بیدار مانده ایم و حرف زده ایم .یاد روزهایی می افتم که اصلا با هم حرف نزده ایم.

باور کن خوشحالم که با تو هستم .به همان دلیل عجیب و غریب دوستت دارم  .خیلی وقتها دلم برایت تنگ می شود حتا وقتی که پیشت هستم باز دلم برایت تنگ می شود .خیلی وقتها...

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 21:8 توسط مهدی نصرتی |