سهراب اگر نقاش نبود شاعر خوبی هم نمی شد .یا اگر شاعر نبود نقاش خوبی نمی شد.گرایش سهراب به زیبا دیدن و ثبت زیبایی در هر دو هنر (شعر و نقاشی )باعث بی همتایی او میشود. خلق زیبایی بی درک آن امری غیر ممکن است اما اگر به سراغ شخصیت خود سهراب برویم و پرسه ی او را در سرزمین های دوردست و نزدیکتر و چیزهای زیادی که دیده خوب تماشا کنیم به تنه هایی که گاه بودا میزند و حرفهایی که از اسلام میزند به قبله اش به آیینش که در نهایت در زیباترین اتو بیوگرافی که خوانده ام اعلام میکند "من مسلمانم/قبله ام یک گل سرخ/جانمازم چشمه/مهرم نور.." و در چند مصرع بعد نسبش را به رود گنگ(رودخانه ی مقدس بوداییان هند) و دیگر چیزها نسبت میدهد ، رد توجه و تاثر او را در بیان زیبایی در آیین های مختلف میبینیم .اگر شعر گفته اید این سوال را در ذهنتان پاسخ دهید که در انتخاب واژه ها به کدام اصل بیشتر توجه می کنید به زیبایی کلمات یا به مفهومی که در ذهن پرورده اید؟ جواب سوال این است که نگرش زیبای شما باعث انتخاب واژگان زیباتر میشود .شاید دیده باشید آدمهایی را که در خلق زیبایی دستی دارند .آنها خود بخود کلامشان شاعرانه میشود و کارشان زیبا.
امروز اگر شعر سهراب زیباست دلیلش این است که جهانبینی و نگرش سهراب زیباست .تلقی او از جهان پیرامونش و رنگی که به آن می زند باعث میشود که زمزمه ی شعرهای او زیباشود و جالب آنکه زیباترین شعرهای سهراب در میان کارهای میانی و نهایی او شکل میگرد.سهراب را شاید اگر نقاشترین شاعر بنامیم گزافه نگفته باشیم.چون در خلق زیبایی که ویژگی حیاتی هنر است هم در نقاشی هم در شعر هم در تمام هنرها ارایه ی تصویری زیبا از ذهن هنرمند و توارد آنچه او پیشتر اندیشیده و آنچه اکنون به ذهن ما وارد میشود،باعث میشود که به زیبایی پی ببریم .
شاید از خیلی ها آدرس خانه دوستی را پرسیده باشند اما کداممان مثل سهراب نشانی داده ایم. در همین شعر، سهراب حتی زمان وقوع این سوال را هم رنگ میزند "در فلق بود که پرسید سوار"فلق زمانی از روز است که در آسمان رنگی تازه رخ میکند برگنبد نیلوفری....
سهراب شاعر رنگهاست و نقاش شعرها.
سهراب ،شاعرونقاشی است که با آنچه از زیستن درک کرده بود چاره ای نداشت جز آنکه برود.زود هم برود،خوب هم برود.
بهار روی بام خانه ام
زده جوانه تا به شب
به های هوی این دلم
غمی نشسته منتظر
که روز غفلتی کند
نگاه خسته ی مرا
شبم دوباره شب شود
به جستجوی یک نگاه
تا تو بهانه می شوی
لبم به خنده وا شود
هم انتظار و هم شبم
هر دو بهار می شود
مهدی نصرتی
نوزده فروردین 87 تهران

درود
مدت زیادی گذشته و من هنوز این وبلاگ بدبخت را به روز که نه حتا به سال هم نکرده ام .درحقیقت نوعی سرخوردگی و وازدگی رسیده ام که مرا از نوشتن در وبلاگ و فضای مجازی باز می دارد .
احساس می کنم که دیرگاهی است مردم این سرزمین از ته دل نخندیده اند و قهقهه نزده اند .دلم میخواست آنقدر دلقک بازی بلد بودم که همه را بخندانم .اما از خنداندن خودم هم عاجزم .به پوچی رسیده ام نه در زندگی که در فلسفه. حاصل این همه درد را نمیدانم .نمی توانم بفهمم که بشر چرا همواره در صدد آسانتر کردن زجر خویش است و به سرش نمی زند از این مجال اندک برای رهایی استفاده کند .به لذت بیاندیشد .سفر کند و آواره شود .چه عجله ای داریم ما که هر روز سوار بر این ارابه های مرگ آور میشویم که به کجا برسیم .شکل درد کشیدنمان را لحظاتی تغییر دهیم ؟
خیلی چیزها نوشته ام اما این فضا جایی نیست که انتشار آنها را شایسته باشد .
مجالی دیگر بایست.
راستی عیدتان مبارک .