مدتها به این فکر می کردم که چطور و به چه دلیلی یک انسان که برگزیده و مورد توجه خاص خداوند است ، چگونه هنگامی که به جنگ می خواهد برود با تمام خانواده و به قول معروف تر با اهل بیت اش می رود! هنوز هم این سوال را دارم .اما مدتها بود که در پی خواندن کتابی از دکتر علی شریعتی بودم به نام "تشیع علوی و تشیع صفوی".سینه چاک دکتر شریعتی نیستم و در کل نمی شود همین طوری الله بختکی حرف هیچ نویسنده ای را پذیرفت و باید در جستجوی حقیقت به خیلی از واقعیت ها و اتفاقات جاری پیرامونمان شک کنیم .و سوال کنیم.اما ایمان دارم که در پرسشهای رو در رو کمتر کسی باشد که به این سوال جواب واضح و روشنی بدهد .چرا؟
پاسخ به این سوال خیلی سخت است چون آنقدر ساده است که بسیار پیچیده می نماید.یک جور دیگر بگویم .فرض میکنیم که شما مسوول یک اداره شده اید و رفتار، کردار و آرمانهای شما طوری بوده که با خواست و پندار اکثر کارکنان اداره هماهنگ است .شما برای رسیدن به این مقام پا جای پای کسی گذاشته اید که او هم مورد پذیرش همکاران شما بوده اما روش شما در اداره ی این مسوولیت در باطن چیز دیگری است و شما این مشی مورد پذیرش را به طور ظاهری پذیرفته اید تا به این مقام برسید و این را هم به یاد داشته باشید که شما تا هنگامی بر سر قدرت هستید که این مشی را حفظ کنید اما شما دلتان میخواهد که روش ایده آلی را که در ذهن دارید اجرا کنید .چه کار باید بکنیم که هم در قدرت بمانیم هم کارکنان را راضی نگه داریم و هم روش خودمان را اجرا کنیم؟
راه حل شما چیست؟
پاسخ این معما یکی از هوشمندانه ترین و بادوام ترین سیاستهایی است که در قرون اخیر اجرا شده است .باور کنید این سیاست و پایبندی به آن آنقدر استوار ومداوم مانده است که محافلی همچون فراماسونری و جاهای دیگر باید لنگ پهن کنند.هنوز هم نمیشود بی پروا راجع به این سیاست و تحمیقی که به واسطه ی آن سالهاست برمردم این مرز و بوم مستولی گشته حرف زد .کتاب دکتر شریعتی اگر هیچ کارکرد ویژه ای نداشته یاشد اما سر نخ را می دهد .کمی بیشتر بیاندیشید وهمانطور که گفتم سوال کنید از خودتان سوال کنید .مثلا به سوالی که در آغاز این مطلب پرسیده ام جواب بدهید .چرا امام حسین (ع) با اهل بیتش برای جنگ با یزید بن معاویه از مدینه خارج شد با دانستن این مطلب که امام از قبل می دانستند که چه اتفاقی قرار است در نینوا رخ دهد.
محرم و عزاداری امام حسین راه انداختن کارناوال نیست که با دبدبه و کب کبه ، طبلها ی بزرگتر و علامتهای پر تیغه تر بدوش بکشیم . دعا کنید که معرفت و خواست قلبی امام را درک کنیم .کنه و عمق حرکت کربلا را در یابیم.
مسیر رسیدن به قلعه چنان زیباست که هوش از سر هر آدمی می برد .تا اواسط راه رودخانه ای خروشان و زیبا همراه است و پس از آن تا خود قلعه صدای رودبی کم و کاست به گوش می رسد.در قلعه چند نفری هم بودند.برای تفریح جای خوبی است اما بعضی از هموطنان اشتباهی آمده بودند و دخترکان ملوس خیابان را بدانجا آورده بودند، چه زشت بودند سلیقه هایشان...
ماسوله حدود 60-70 کیلو متر با قلعه رودخان فاصله دارد.و مشهورتر است .هم ب سبب ساختار بنا و معماری و هم به سبب وجود طبیعت زیبا .از ماسوله عکس زیاد هست .چند تایشان هم خیلی زیباست اما من عکسی در شب از آن دارم که دلم میخواهد در بزرگترین اندازه ی ممکن به درو دیوار شهر آویخته شود .نه به سبب عکسی که من گرفته ام بلکه برای زیبایی عکس و نشان دادن جلوه های زیبای زندگی به دیدگان هموطنان جان.
راننده ی ما می گفت در حال حاضر ماسوله بیشتر حالت تجاری دارد و از آن بافت سنتی و مسکونی اش خارج شده است و اغلب ساکنان ماسوله در شهرهای بزرگ زندگی می کنند و فقط در فصل گردشگری به اینجا می آیند تا کاسبی کنند.
ماسوله شهریست که بام هر خانه حیاط خانه ی بالا دست است و به همین روال این شهر در چندین طبقه ساخته شده است .بازار ماسوله در سه طبقه بنا شده است .اغلب مغازه ها صنایع دستی میفروشند و گاهی صنایع دستی غیر بومی هم در میان کالاهایشان به چشم می خورد .دیگر مغازه ها یا ارزاق می فروشند یا شیرینی می پزند.چند مغازه ای هم کفش می دوختند.در ایوانهای کوچک جلوی خانه ها گلدلنهای شمعدانی چشم نوازی میکنند و ترکیب رنگ سبز گلدانها و گل های قرمز بر زمینه کاهگلی دیوار هماهنگی بسیار زیبایی را بوجود می آورند که به احتمال در عکسهایی دیگر از ماسوله دیده اید.
گردش ما در ماسوله سه ساعتی زمان برد البته ما ناهار دیر هنگام مان را در ماسوله بودیم و گشتی در بازار و خرید و تماشای چیرگی تدریجی شب برروز برنامه های آخر ما در ماسوله بود .
به فومن و صومعه سرا بازگشتیم . شب را به اصرار سعید و مهدی صاحبان خندق و بلا کباب ترش خوردیم.کباب ترش گوشت گاو است با انار ترشی که کوبیده شده و مخلوط شده با ادویه ی مرسومی که به گوشت می زنند. جلیل اسم برنج دودی را شنیده بود پرسید که چیست ؟تو ضیح دادم که برنج دودی را پس از درو هنگامی که هنوز از ساقه جدا نشده را در جایی کندوج نام که تلنبار هم در جای هایی از گیلان می گویند. برنج ها ر در کندوج انبار میکنند بعد آتش درست میکنند و دود را به برنج های در بر خوشه نشسته میدهند چند مرحله این کار را انجام می دهند .بعد برنج را به شالیکوبی می برند و سپید می کنند.برنج دودی را در خمام، انزلی و خوشکه بیجار بیشتر از جای های دیگر عمل می آورند.تقریبا هرکیلویش دویست ،سیصد تومان گرانتر از برنج های دیگر است .این را هم بگویم که برنج دودی را از بهترین برنج ها عمل می آورند و هنگام دم کردن عطر دلچسبی در خانه می پیچد. عکس های این جاهایی را که گفتم برایتان می گذارم .خیلی دلم میخواهد که یکبار مفصل راجع به معماری گیلان و ساختمانهای سنتی در گیلان صحبت کنم و بنویسم .این کار را زود انجام می دهم.
جلیل شام برنج دودی با کباب ترش خورد.برای من هیچ تازگی نداشت در سرزمین مادری ام بودم و با اغلب رفتارها و عادات،رسوم وفرهنگ این مردم دوست داشتنی عجین ام.
بحث ما داغ بود چند بار آمدیم در نقطه ی آغازو دوباره راه سپردیم باز آمدیم خانه ی اول داغ کردیم .جلیل می خندید .مانده بودم که چرا نمی آید کمک من. با ز هم حرف زدیم بعد متوجه شدیم که دراصول مشترکیم و فقط یک سری از جزییات را اختلاف داریم .
از آنجایی که جمع هنرمندانه بود بیشتر پی شناخت زیبایی بودیم تمام حرف ها دور زیبا دیدن چرخید .دور خدا. و انسان.
صبح آخرین روز بود .راننده ی دیروزمان را باز صدا کردیم که ما را تا گیسوم و بندر انزلی ببرد.گیسوم از زیباترین سواحل دریای خزر است .از جنگلی انبوه میگذرید و درست در پایان جنگل صدای موجها نوازشگر گوشها می شود.آفتاب بود .فصل صید هم تازه آغاز شده بود صیادان تور به آب انداخته بودند و انتظار موعد مناسب را می کشیدند تا تور از آب بر گیرند. از دلخراش ترین صحنه های جهان است بال بال زدن ماهی هایی که در تور افتاده و بر خاک جان می کنند .الهی چشمتان نبیناد چنین صحنه ی جانکاهی را.
باز عکس بسیار گرفتیم .یادگارهایی که همین حالا هم که زیاد نگذشته از آن روزها چنان به دل می چسبد که انگار باقلواست.گیلان رفتید گیسوم بروید حتما.
از گیسوم رفتیم انزلی .بازارهای انزلی پر از جنس های چینی است که به اسم روسی جا باز کرده اند هر چند که نظامهای کمونیستی هر دو کشور اجناس بی کیفیتی را روانه بازار می کنند که خودشان را سزاست .اما چه چاره که اوضاع بیمار اقتصاد ما شده جولانگاه همین جنس هایی که آنقدر پست و بویناک اند که دیدنشان را نه سزاست.
انزلی زیاد نماندیم .آمدیم رشت .راننده را مرخص کردیم .در بازار رشت دوری زدیم و ناهار را در رستورانی که سعید خواسته بود در آن ماهی بخورد ،خوردیم.هرچند که باز هم کباب خورد.
آمدیم ترمینال بی قامت رشت که هرچیزی را مانند است جز پایانه ی مسافربری!
بازارهای تره بار را بیشتر می مانست تا جایی دیگر.
سوی تهران روان شدیم .9 شب بود که رسیدیم .باز هم سیر طبیعی زندگی.
تا سفری دیگر که گمانم جنوب باشد.
سردمان شده بود.باران با باد همراه شده بود .تاب و توانمان هم رو به کاستی بود.حدود 2کیلومتر آمدیم تا اینکه یک وانت نیسان نگه داشت و ما عقب ماشین سوار شدیم.تعجب بومیها برانگیخته شده بود.توی آن هوای بارانی آن هم در این فصل کمتر کسی به این شکل سفر میکندکه ما کردیم.اما خوب ما یک تفاوت اساسی داشتیم و آن هم جنون طبیعت و عاشقی است.
توی نیسان که بودیم سردتر شد . به سیاهکل که رسیدیم .هیچ ماشینی پیدا نشد که ما را تا رشت ببرد.چند تا آژانس هم رفتیم اما تا لباسهای خیس و 4 نفر آدم تنومند و اولیه را می دیدندکه تازه فارسی هم حرف می زنند، عدم تمایلشان را محترمانه اعمال میکردند.ناچار باز هم دست به دامان ایزد شدیم و لحظاتی بعد پیک خوشبختی در سیمای پرایدی مشکی ظاهر داشت بی آنکه بپرسد کجا میرویم درب صندوق را زد و وسایلمان را گذاشتیم .توی صندوق دو تا عصا بود .معلوم بود که آقای راننده جانباز است .در ماشین را باز کردم قبل از نشستن گفتم :آقا ما تمام لباسهایمان خیس است ممکن است صندلی هایتان خیس شود.با لبخندی گفت:یعنی چون شما خیس شده اید هیچ کس نباید سوارتان کند.نشستیم ،پارچه ای به دستم داد و گفت :خودت را خشک کن .
ما راتا رشت برد.
برای ما اقامت در صومعه سرا در نظر گرفته شده بود.همکاران گیلان بسیار مودب تر و مهربانتر از همکاران تبریزی بودند طوری که جلیل به زبان آمد و این مساله را گفت جای گرم و چای داغ بزرگترین هدیه ا ی بود که دوستان گیلکمان مهمان مان کردند.برایمان ماشین هم گرفتند و ما ر ا راهی صومعه سرا کردند.صومعه سرا شهر کوچکی است در نزدیکی فومن .راه از املش دو شاخه می شود و در فاصله ی تقریبا مشابهی یکی به فومن میر سد یکی به صومعه سرا.ساختمان دو طبقه ،خوب و بزرگ بود .حمام داغ خیلی می چسبید.بخاری را روشن کردم آبگرمکن را هم روشن کردم .حتی حال نماز خواندن را هم نداشتم .تازه شام هم باید میخوردیم.اوضاع مرتب خانه با حضور ما بهم خورد .هرجایی که می شد چیزی آویخت، آویخته بودیم . تمام لباسهایمان را چه آنها که تنمان بود و چه آنهاد که توی کوله پشتی بود همه را پهن کردیم تا خشک شوند.کمی که سر حال شدیم با جلیل رفتیم دنبال شام.کباب گرفتیم با بربری .بعد از شام کمی حالمان بهتر شد و نمازمان را خواندیم.12شب بود که خوابیدیم.صبح باز زودتر از دیگران بیدار شدم.صبحانه خامه و مربا خوردیم با بربری که از اتفاق نانوایی اش درست کنار ساختمان ما بود . تازه روز که شد نگاهی به شهر کردیم .کوچک بود جمع و جور بود زیبا بود.برنامه ی امروز دیدار از قلعه رودخان و ماسوله بود .یک تاکسی دربست گرفتیم تا قلعه شش هزار تومان. قلعه رودخان نام قلعهای تاریخی متعلق به دوران سلجوقی در ۲۰ کیلومتری جنوب غربی شهر فومن در استان گیلان است. این قلعه با ۲٫۶ هکتار مساحت بر فراز ارتفاعات روستای رودخان قرار دارد.دیوار قلعه ۱۵۰۰ متر طول دارد و در آن ۵ برج قرار گرفته شده است.
این قلعه در ارتفاعی بین ۶۶۵ تا ۷۱۵ متر از سطح دریا واقع شده است و در کنار آن رودخانهای با همین نام جاری است.( نقل از ویکی پدیا)از سنگ و ساروج ساخته شده.تقریبا قسمتهای بالایی قلعه( البته جهت را نمیدانم چون هوا ابری بود قطب نمای جلیل هم قابل اطمینان نبود.)که شاه نشین میگویند .بالای آب انبا ر ویرانه ای بود.حیف که چنین بناهایی را قدر نمی دانیم.حالیا که این ها میراث گرانبهای این مرز وبوم اند و تمامت تاریخ.آنوقت داد داریم که چرا کشورهای همجوار مفاخر فرهنگی ما را سرقت می کنند .هنگامی که پاسداری از این مفاخر دغدغه ی ما نباشددیگران به راحتی آن را به یغما می برندو به نام خودشان جا می زنند.