تبليغاتX
پرسه در هیچ

 دیلمان سیکاش

در میان راه آنجا که روستا بود همه با تعجب نگاهمان می کردند. راهی که ما می رفتیم تقریبا بکر و دست نخورده است .فصلی هم که آمده بودیم اصلا فصل گردشگری نبود .پاییز و زمستان اکثر توریست ها به سمت جنوب و مناطق گرمسیری می روند .اما خوب ما سیستم کارمان فرق می کند با آدمیزاد.من تابستان هم این راه را آمده بودم .البته نه به این شکل چهار خودرو بودیم و بیست نفر .همان موقع بود که من تصمیم گرفتم پاییز به آنجا بروم.به چند دلیل: اول ؛ گوناگونی و تنوع رنگها حادثه ایست که تنها در فصل پاییز رخ می دهد .دوم آنکه پاییز فصل گردش در این منطقه نیست و آنقدر خلوت خواهد بود که بتوان عکسهای بی نظیری گرفت .

باران از آغاز راه همراهمان بود ولی آنقدر لطیف و آرام بود که اغلب حس نمی شد از میان کوهها و جنگلها می گذشتیم گاه به سکوت و گاه به آوازی بلند و قهقهه ای مستانه.طبق معمول من بیشتر حرف می زدم تا اطلاعاتی را که دارم به دیگران منتقل کنم .

دل انگیزی و دلبری طبیعت بی حد بود و با عاشقانش عشقبازی می کرد و هر لحظه جلوه ای تازه می نمود و حیرت ما افزونتر از پیش ، و بر لب و جان جاری که: صد آفرین بر آفریدگار بی همتا ی این همه زیبایی .که خدای من خدای خالق زیبایی است .تارسیدن به مقصد متحیر از جمال بی بدیل گوشه ای از عظمت و زیبایی خداوند بودیم.

حدود یک بعد از ظهر بود که رسیدیم به امامزاده مصطفی سیکاش . راه  را  آرام  آمده بودیم و تفریح کرده بودیم.سریعتر هم می شد آمد اما ما عجله ای نداشتیم آمده بودیم تا ببینیم پس آرام آمده بودیم تا دیدگان مان سیراب گردد.امامزاده مصطفی سیکاش در کنار روستایی به نام سیکاش  در دل کوهستان دیلمان قرار دارد که  محل اتراق و مقصد نهایی ما از سپردن این راه طولانی بود.

تا به حال جایی رفته اید که جاده تمام شده باشد؟

سیکاش آخر جاده بود و بعد از آن راهی نبود .به امامزاده که  نزدیک شدیم باران شدت گرفت .باید بالای یک کوه دیگر می رفتیم .بومی ها به آوای بلند دعوتمان میکردند و ما با سپاسی می گذشتیم ساعاتی را در امامزاده بودیم تا تجدید قوا کنیم و شاید باران مهربانتر شودتا باز گردیم .هرچند که در برنامه ریزی اولیه ام قصد بر این بود که یک شب در سیکاش بمانیم اما با کمبود امکانات مواجه بودیم .چون دو نفر از بچه ها حتی کفش مناسب هم نیاورده بودند .ناهار خوردیم جایتان خالی .صدای شرشر باران می آمد .بعد از ناهار هوا کمی سرد شده بود . سعید نی آورده بود .طراوت هوا هوش از سر می برد .صدای نی هم که بلند شد جذابیت اش بیشتر شد.سعید خوب نی می زند .شاگرد کیانی نژاد است قبل از او هم پیش بهزاد فروهری  درس می گرفت .حدود یک ساعت و نیم در سیکاش ماندیم .اما باران بند نیامد که هیچ افزود و نکاست.

وسوسه ی ماندن در جان من پر  می دیلمان - سیکاشدیلمان سیکاش

کشید اما گریزی نبود. ناچار از رفتن بودیم .زیر باران راه افتادیم اوایل راه سر بالایی بود مجبور بودیم تند تر برویم من . مهدی و سعید تند تر میرفتیم و جلیل آهسته از پی می آمد .باران تند تند می بارید .اما آزار نداشت و دلچسب بود .فقط حیف که نمی شد عکس گرفت .راه در بازگشت شاعرانه تر شده بود .بارانی تر ، خیس تر، نمناک تر .

پس از آنکه کاملا خیس شدیم دیگر پروایی نبود چه ما که مجهز بودیم چه آنها که نبودند خیس خیس شدیم .حتی موبایل ها و دوربین ها هم خیس شدند .راهی را که در چهار ساعت رفته بودیم دو ساعته بازگشتیم  .سر جاده که رسیدیم کاملا غرق در باران بودیم .امیدی نبود که در این هوای بارانی کسی ما را سوار کند .باز هم پیاده راهی شدیم که : به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل.

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 23:18 توسط مهدی نصرتی |