زندگی همین طور بی آنکه ما متوجه چیزی بشویم می گذرد .عده ای می آیند و عده ای هم می روند .برای غریب بودن زندگی هیچ وصفی بهتر از شعر سهراب نیست : زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.وقتی کسی می رود آن موقع می فهمی که مرغ مهاجر بودن چه معنایی دارد .اما تولد ، همیشه یک احساس لطیف دارد ، نرم است ، دلپذیر و دوستداشتنی است. حتما تجربه ی دیدن نوزاد را داشته اید.من همیشه نسبت به نوزادان احساس خاصی دارم که قابل بروز نیست. نوزادان بوی خاصی دارند،لطافت خاصی دارند واین موجودات کوچک بی آزار و بی دفاع بی آنکه تلاشی کنند راه در دل شما باز می کنند وشما او را دوست خواهید داشت.
چند وقت پیش نوزادی به خانواده ی ما آمد و من برای اولین بار در عمرم دایی شدم.این عکسی هم که مشاهده می کنید پای کسری خواهر زاده ام است که در دست من است .چقدر نحیف و کوچک است تنها سه روز از عمرش می گذشت و حالا تقریبا پنجاه برابر آن روز سن دارد .به همین آسانی سن بچه ها چند برابر می شود و می گذرد ما هم فکر می کنیم ایستاده ایم و این سفر را از آغاز دنبال می کنیم تا این بچه ها بزرگ می شوند و قد می کشند برای خودشان صاحب شخصیت و تفکر می شوند .آنوقت دیگر ما بیش از حد بزرگ شده ایم .تازه آنجاست که می فهمیم چقدر دیر شده و آهنگ رفتن زمزمه می کنیم .زندگی حس غریبی است آنقدر بزرگ وپر جاذبه است که می شود هزاران سال در آن غوطه خورد و هیچ خسته نشد و می شود چشم روی هم گذاشت و اکتفا کرد به آنچه که زیستن را بایسته است .
هیچ فکر کرده ایدکه اینک کجای زندگی ایستاده اید؟ می دانید ایستگاه آخر نزدیک است ؟حتما این را هم می دانید که ایستگاه آخر را او خودش معلوم می کند!اگر خداهمین امروز اسم ما را صدا بزند چیزی هست که بتوانیم توشه کنیم ؟ واقعا چیزی هست؟
از این آشفته نویسی و پریشانی گفتار شرمنده ام