
من کی ام؟ مشتی خاک یا آب؟ همی دانم که هیچ نی ام در برابر آفتاب.
من آن گمگشته در سرزمین آرزوهایم که جویای آتشی از جلوه ی نورانی
توام.
من آن بسته دست و پایم که بند بند وجودم پیچیده در خواهش و تمنای
نفس است.
من آن ناچیز تر از هیچم که بی لطف تو پشیزی نمی ارزم.
من آن تفتیـــــده دشت داغم که محتاج قطره قطره باران توام.
خورشید مهرت بی هیچ تبعیض و تفاوتی بر من عاصی و دل عارف می
تابد تا مهربانیت را هر روز به رخمان بکشی.
بر تفتیده تن داغ من
بتاب و ببار .بارش بارانت را سخت عاشقم ، هم تابش آفتابت را.
وای از آن وقت که شقایق ها بر تن سخت من نوازشگر می شوند .
وای از این همه لاله ی سرخ که فخر می فروشند به آسمان آبی . حالیا که
نقطه ای بیش نیستند در برابر وسعت بی کران آسمان.
سنگها شکافته ای و از میانشان آبی گوارا فرو فرستادی تا مایه ی حیات و نغمه گر
زندگی باشند و زیستن هر چیزی را در گرو آن نهادی و گفتی :"و
جعلنا من الماء کل شئ حی" وزمین را از آن سیراب کردی و به آن
آموختی که از دانه ای در خت برویاند ، شکوفه کند ،بر دهد واز آن
روزی قرار دادی برای ما انسانها و باز گفتی :
"فاخرج من الثمرات رزقا"لکم ".
شکر گویان توییم و دانیم که تو را هیچ نیاز نباشد به ثنا گویی
مخلوقی ،که تو صمدی ، یگانه ای ، احدی .
ای خدای آبها ، خدای باغها ، سیبها چاره ی تمام دردها و سختی ها
ذکر نام تو و توکل بر ذات نورانی تو است .
آرام در دلم میگویم ودر روحم حک میکنم :
خدایا دوستت دارم.


رفیق خوبی بود و هست .تمام خاطراتم با هادی پر از لحظه های شاد و دوست داشتنی است..نه اینکه فقط من و هادی با هم اینطوری باشیم با هر کس دوست بود ،همین طوری بود.توی شوخی ظرفیت خیلی بالایی داشت کم نمی آورد هم توی شوخی شهرستانی هم تو شوخی گفتاری .خیلی دوستش داشتم .نزدیک دو سال با هم کار می کردیم .صبحانه توی قهوه خانه چهارراه ابو سعید نیمرو و املت می خوردیم .آخرین بار که بهش زنگ بخاطر یکی از صحنه های فیلم سرزمین آفتابی بود که اکبرعبدی داشت غذا میخورد ومن یاد هادی و لپ های تپلش افتادم ، زنگ زدم به موبایلش مشهد بود وقتی بهش گفتم چی شد که زنگ زدم بلند زد زیر خنده و گفت :کثافت!!!
خودم زدم به پوست کلفتی که دارم همین طوری حرف می زنم و گر نه هادی کسی نبود که به همین راحتی بشه ازش حرف زد .هادی آقا بود.اما ما بهش می گفتیم هادی چون همه اش پیشش کم می آوردیم.کوه درد بود جور کش همه بود تمام خانواده فشارشون رو هادی بود .هر کس هر جا کم می آورد هادی داوطلب بود که کمک کنه .ندیدم تو رفاقت برای کسی کم بذاره .برای من که همیشه سنگ تموم بود.نبودن هادی یه غصه بزرگه برای من که از تمام لحظه هاش خاطره دارم مصیبته، یه مصیبت ابدی .من از خوابیدن .از بیرون رفتن و گشتن ،از شیطنت و غذا خوردن .از کتک کاری و کار و دعوا و بگو مگو و هزارتا چیز دیگه که هر وقت یادم می افته اشک تو چشمهام حلقه میزنه.هادی برای من فقط یه رفیق نبود خیلی بزرگتر بود از یه داداش هم بیشتر بود .ندیدن هادی یه عذاب بزرگه هم برای من هم برای باقی رفیقا.من و هادی خیلی هم دیگر ومیزدیم البته به شوخی آخرین بار توی کرج یه مشت به هم زد که تا چند لحظه نفسم بالا نمیومد.وقت نشد تلافی کنم .
میدونم یه روز می بینمت دوباره توی دنیایی که آدمک نداره
دلم نمی آد گریه کنم چون گریه تو مرام هادی نبود .این چند روز که هادی رفته فقط خاطراتش رو ورق میزنم و دلم پر از خون میشه چشمام خیس اشک اما لبم میخنده .یه بار رفته بودیم خونشون سید مرتضی هم اومده بود شام اونجا بودیم تازه خونه خریده بود اون روز چقدر هادی رو اذیت کردیم حالا مثلا میخواستیم جلوی خانومش که دختر داییش هم بود کلاس بذاریم هم برای هادی هم برای خودمون .ولی روده بر شده بودیم از خنده.بعد از اومدن ما تا چند روز دنبال وسایلشون میگشتند از کنترل تلویزیون و باتری هاش بگیر تا لامپ دستشویی و و قاشق و چنگال و چیزهای دیگر طفلک هر روز یه چیزی رو پیدا میکرد و بعد هم میومد کلی کتکمون می زد و قسم میداد که دیگه چی قایم کردید تو رو خدا بگید آبروم جلوی خانومم رفت.
یه بار فسنجون آورده بود از خونه من هم باقالی پلو آورده بودم موقعی که غذا ها رو گرم میکردم به سرم زد که سربهسر هادی بذارم باقالی ها رو از تو پلو سوا کردم و ریختم تو فسنجون هادی و گذاشتم گرم شد بعد که صداشون کردم برای غذا گفتم هادی من تا حالا ندیده بودم که هیچ نشنیده بودم که کسی توی فسنجون باقالی بریزه . گفت : خوب. گفتم :پس این چیه؟ یه نگاهی به غذا کرد باقالی هاشو که دید اخماش رفت تو هم و گفت:خوب چیه مگه ما میریزیم.خانومم درست کرده دستش هم درد نکنه خیلی هم خوب درست کرده حتما دم دستش بوده ریخته توش.سید هم که قضیه رو فهمیده بود با شنیدن این جملات هادی بهمراه من منفجر شد از خنده و هر دو ولو شدیم زمین .هادی که تازه فهمیده بود چه رودستی خورده شروع کرد تو اون حال کتک زدن منو سید.....تا چند روز سر اون قضیه هم می خندیدیم هم کتک میخوردیم هنوز هم میخندیم . گریه میکنیم که دیگه کسی نیست ما رو کتک بزنه و ما بخندیم .
تا قبل از اینکه ماشین بخره شمال نرفته بود .با هم گواهینامه هامون گرفته بودیم. با هم کلاس میر فتیم .حتی استادمون هم یکی بود. با هم قبول شدیم. حتی پول کلاسهای من رو هم هادی داد. رانندگیش بد نبود اما یه کم بی احتیاط بود.وقتی شنیدم براش چه اتفاقی افتاده باورم نمی شد مگه می شد هادی هم بمیره ؟امکان نداشت اما واقعیت داشت هادی از زمین رفته بود تا فرشته های آسمون بخندونه و دل ما رو بسوزونه.فرشته های حسود!
تصادف ، هادی ودختر سه ساله ا ش ستایش و خانومش رو خواهر خانومش و باجناقش و برادر خانومش رو با هم از جاده ی انزلی- آستارا با یه تویوتا کمری که باجناق هادی پشتش بود به آسمون فرستاد به جایی که دیگه آدمک نداره ..
هادی برای من یه غم بزرگه یه خاطره که هم مجبورم میکنه بخندم و هم های های گریه کنم .براش دعا کنید که یه جای خوب قسمتش بشه.