تبليغاتX
پرسه در هیچ
پلکان قلعه ی جمهور - کلیبرقلعه ی جمهور - کلیبر 

سلام

سفرنامه من چیزی مشتمل بر ۳۰ صفحه شده .البته بجز ۶۰۰ عکسی که من و دوستم رضا گرفتیم.در این میان فیلمی ۶۰ دقیقه ای هم هست که دیدنش بد نیست .اما چون لینک من در سایت فوتو دات نت و خود سایت فیلتر شده اند به لطف دوستان. این عکسها را البته چندتایشان را اینجا میگذارم تا سفر نامه ام را کمی خلاصه تر کنم تا در مجال اندکی که دوستان برایمان اختصاص میدهند خوانده شود.

+ نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 12:28 توسط مهدی نصرتی |

....من که به این مردن ها عادت داشتم بعداز چند دقیقه بلند شدم ، او انگار واقعاً مرده بود. کنارش نشستم . من برهیچ جسدی گریه نمی کنم . اما غربت او دلم را چنگ می زد. راستش یک جوری نسبت به او و مردنش حسودیم می شد. او عاشق مرد. تنها مرد . بی نشان و آواره مرد. دوست داشتم برایش گریه کنم.....

نمیدانم چه اتفاقی افتاد چند لحظه بعد، با همان وضعیتی که او مرده بود و من در کنارش نشسته ، فقط او تمیزتر شده بود. عطر خوشی هم می داد. گِلها از موهایش شسته شده بود ته ریشی در صورتش بود. پیراهنش سیاه ، شلوارش سیاه ، چهره اش آرام و خنده ای گوشه لبهایش ... ، توی کوچه بودیم . اول صبح بود. خورشید تازه می خواست بیاید اما هوا روشن بود. نسیم خنکی می وزید که کمی سرد می نمود. من نمی دانستم کجا هستیم . حالا من و یک جسد، توی یک شهر غریب بودیم . کم کم زندگی شروع شد. مردم از خانه هایشان بیرون می آمدند، ما را که می دیدند دست در جیبشان می کردند و سکه ای ، اسکناسی کنارمان می انداختند و می رفتند. بعضی ها نگاه هم نمی کردند. دوروبرمان خیلی شلوغ شده بود. یکی گفت : من زنگ زدم کلانتری پلیس بیاید، دو نفر دیگر آن سوتر می گفتند: قیافه اش خیلی آشناست فکر کنم چند بار توی کوچه دیده باشم اش. بیشتر سرکوچه می ایستاد. انگار توی کوچه گم شده ای داشت ، آن یکی گفت: راست گفتی ، من چند روز پیش دیدم که آمدند خانه ی خورشید تا او را خواستگاری کنند . فکر کنم پدر خورشید جواب رد به آنها داد.

آن طرف تر یکی دیگر می گفت: خانه شان چهار تا کوچه بالاتر است من می شناسمش پدرش مغازه ی کتاب فروشی دارد. خورشید را خیلی دوست داشت چند بار دیده بودمش که محو تماشای خورشید شده بود حالا هم ببین درست جلوی خانه ی خورشید مرده ، خدا رحمتش کند... اینقدر گفتگوها زیاد شده بود که من دیگر چیزی نمی شنیدم بجز همهمه ای غریب، باز یک صدا پیچید همان صدا بود:« و عشق یعنی نرسیدن».*

پلیس آمد ، آمبولانس آمد، جسد را برداشتند و بردند سردخانه بعد از چند ساعت علت مرگ را روی یک کاغذ سفید طرح دار، با یک خودکار آبی که دیگر جانی نداشت نوشتند: مرگ طبیعی علت خاصی مشاهده نشد. پایین برگه هم مهر قرمز دکتر را زده بودند. روی انگشت شصت پایش هم کاغذی آویزان کرده بودند که رویش نوشته شده بود : ناشناس!

اما ساعتی بعد پدر او آمد . مادر نداشت. پدرش که آمد پارچه سفید را از روی صورتش کنار زدند ، چشمش که به او افتاد اشک در چشمانش دوید، سر فرو آورد و آرام گفت : پسر من است . نزدیک بود از حال برود . زیر بغلش را گرفتند و از سالن بیرون بردند. روی نیمکت تنها نشسته بود و گریه می کرد هیچ کس را نداشت. حال از قبل هم تنهاتر شده بود . تنهایِ تنها . روز بعد او را به خاک سپردند. خورشید سرخاک  نیامد. فقط در خانه آرام گریسته بود، نگاهش به روبرو و دور بود. پیراهن سیاه پوشیده بود. کتاب نزدیکش افتاده بود . کاغذها اطرافش ریخته بودند. نامه ها، یادداشت ها ، پیغام ها، بالای همه نوشته شده بود،" به تو خورشید خانم مهربان" ، و چه گرم و صمیمی نوشته شده بود و کتاب کنار دستش روی این جمله باز مانده بود و باقی سفیدِ سفید:

« دشتها را برای این آفریده اند که انسان آوارگی را تجربه کند؛ رفتن و تنهایی را ، وسعت و بی کرانی را، نرسیدن را ، و عشق یعنی نرسیدن ».

                                                                         

 

                                                            مهدی نصرتی

                                                        

* از کتاب" من از دنیای بی کودک می ترسم" نوشته ی هیوا مسیح                     
+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 18:47 توسط مهدی نصرتی |