همه جا شن بود و ماسه. داغ داغ. قدم از قدم نمی شد برداشت با هر قدم پایت جلیزی می کرد و آهی. کویر. مهمان کویر شده بودیم . تا کویر را دیدیم خودبخود تشنه شدیم. اصلاً تشنه نبودیم اما مثل اینکه ترسیده باشیم یا نمیدانم چه احساسی است تا از انسان چیزی را میگیری و می فهمدکه دیگر نیست . درست همان لحظه به طور شدیدی احساس می کند به آن نیازمند است. هوا آنقدر گرم شد که باید گفت داغ شده بود. کم کم سراب دیدنمان شروع شد. احساس ضعف کردیم. او که مرا نمی دید سخت احساس تنهایی می کرد و من کمی راحت تر بودم لااقل من یکی را کنار خودم حس می کردم . دیگر کشان کشان راه میرفت. لبهایش خشکیده بودند، صورتش از باران و خاک چند ساعت پیش خشکیده بود و توده های گل به موهایش چسبیده . اصلاً وضع خوبی نداشتیم . ساعت ها بیهوده رفتیم . بی هیچ تغییری در محیط اطراف، بی سایه ای ، آبی، حتا گاهی وقتها ، بی سرابی.
مثل خودم کله شق بود می دانستم اگر بگوید: قبول است، آواره شدم. همین حالا به دشت بر می گردد . اما نمی خواست تسلیم شود ، شاید هنوز آوارگی را تجربه نکرده بود. تشنگی بد جوری فشار می آورد. پس آنهمه باران دیشب چه شد؟ آن همه آب کجا رفت؟
من از خستگی و تشنگی افتادم و او هنوز می رفت کمی آنطرف تر او هم افتاد. به پشت افتاده بود و به آسمان نگاه می کرد. اشک در چشمهایش حلقه زده بود میخواست گریه کند، دوباره همهمه ای پیچید صدایی آمد:« مگذار در لحظه هایی از زندگی بخاطر کوچکترین چیزها، که بزرگ می نمایند در چشمهایت اشک بنشیند، اشکها برای غم های بزرگ و شادی های بزرگ است پس مگذار که بر زمین فرو چکد. مگذار که پژمرده ات کند. زیرا که در رخشانی چشمانت می توانی زندگی را ببینی ...»*
صدای هم او بود که دوباره آمد. باز بلندشد با اینکه هیچکدام قدرت ایستادن نداشتیم راه افتادیم. راستش من گاهی حتی به او تکیه می دادم و می رفتم ، داشتم می مردم....
نمی دانم تا کجا رفتیم اما به جایی رسیدیم که من فهمیدم یکبار دیگر مرده ام او هم کمی آن سوتر افتاده بود. او نیز مرده بود . دهانش خشکِ خشک بود، نگاهش به آسمان ، لبخندی در چهره اش گم شده بود اما معلوم بود خندیده ، آرام مرده بود...
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 16:6 توسط مهدی نصرتی
|
همانطور خوابش برد. او که خوابید من بیدار بودم . آفتاب بلافاصله غروب کرد. درخت سنگ بزرگی شد و سبزی دشت جایش را به قهوه ای و خاک بیابان داد. آسمان پر از ستاره شد. ماه آمد، کامل بود. اما بلافاصله ابرهای سیاه آمدند . همه جا تاریک شد. چند لحظه بعد ابرها به هم خوردند، نوری در دشت دوید و صدایی عظیم پیچید. اگر بگویم که یک متر از جا پرید دروغ نگفته ام. همه جا تاریکِ تاریک بود . حتی من هم به سختی او را می دیدم . نگاه کرد اول باورش نشد مگر می شود من زیر یک درخت خوابیدم ، حالا سنگ اینجاست. اینجا دشت بود حالا بیابان است. آفتاب کو؟ مگر من چقدر خوابیدم ؟ هنوز پنج دقیقه نشده. با خودش آرام گفت: شاید هم بیشتر خوابیدم . یک ساعت، دو ساعت ، یک نیمرور، یک روز ، یا حتی بیشتر . من که می دانستم او همان چند لحظه را خوابیده بود اما تغییرات زمان و مکان به حدی غریب بودند که برای او و من تصورش هم غیر ممکن بود.
چند دقیقه بعد باران سختی گرفت، هیچ سر پناهی نبود. شب سیاهِ سیاه بود. فقط نوری از دورِ دور ، سوسو می زد. این نور نشان تازه بود. بی درنگ به راه افتاد. باز دوید . تا رسیدن به نور لااقل ساعتی راه بود، اما دو ساعتی گذشته بود و هنوز هم نور دورِ دور بود. انگار هیچ به سمت آن ندویده بود . خسته شده بود. باران به شدت می بارید . خیسِ خیس شده بود. کفش هایش در گل مانده بود، حالا تا زانو در گل بود آب از سر و روی اش می ریخت. باز می دوید. می دوید و می دانست که این بازی دشت است. این درس آوارگی دشت است . می دانست اما می خواست خودش را به ندانستن بزند می خواست دشت او را به بازی بگیرد آواره اش کند.
ساعتی دیگر گذشت و او همچنان می دوید ، نور هم . خسته یِ خسته شده بود، دیگر نای دویدن نداشت، ماند. به زانو ایستاد و در برکه یِ گل آلود روبرویش سقوطی کرد سخت ، مانند مردن.
باران همچنان تند می بارید. تکان نمی خورد، انگار نفس هم نمی کشید. سردِسرد بود، سرد. اما نه ، هنوز درونش می تپید. تا دشت فهمید باران بند آمد . ابرها رفتند ، روز شد ، آفتاب آمد. آفتاب تیز و گرم بر زمین تابید ، همه جا خشک شد. او تکانی خورد، نور ازذیتش می کرد. چشم باز کرد. روز و روشنایی را که دید، جانی گرفت غلتی زد، به پشت افتاد، آسمان آبی را که دید برخاست....
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 15:31 توسط مهدی نصرتی
|
حالا می دانست چرا آنجاست و دنبال چه می گردد ، چه می خواهد و ا ز کجا باید برود. می دانست که چرا زمان در ظهر مانده و تکان نمی خورد.
حالا که می دانست چگونه است و کجا راحت تر نفس می کشید. اما دلش به خروش افتاده بود . بی تاب شده بود و بی قرار ، بی قرار همانی که اسمش را نتوانست به یاد بیاورد . ماندن برایش سخت تر از هر کار دیگری شده بود . به راه افتاد . بر سرعتش اضافه شد تا اینکه دوید . می دوید و می رفت و خورشید همچنان بالای سرش مراقب بود . زمان از ظهر فراتر نرفته بود . خسته که می شد نمی ماند آرام تر می رفت .خیلی راه آمده بود .کم کم سکوت شکسته می شد ،صداهای غریبی می شنید ، زمزمه بودند و مبهم ،نمی شد فهمید چیست . می دانست اگر بماند و درنگ کند هم نمی فهمد صدا چیست، باید برود تا صدا به حرف برسد ، به کلمه برسدو کلمه که درکش آسانتر است به جمله . ماندن چاره نبود باز دوید . صدا کمی بعد نزدیک تر شد . کوچه باغ هنوز بود ، خورشید هم . حالا که صدا نزدیک تر آمده بود آشنا می نمود صدای هم او بود که تصویرش را گفتم . همان که در واقعیت و خیال جان داشت .
می گفت : « دشت ها را برای این آفریده اند که انسان آوارگی را تجربه کند رفتن و تنهایی را ، وسعت و بی کرانی را ، نرسیدن را ، و عشق یعنی نرسیدن».*
... و عشق یعنی نرسیدن، این جمله چند بار در فضا پیچید و گم شد. آوارگی ، رفتن و تنهایی را حس کرده بود، رفتن را داشت تجربه می کرد. تنهایی را همین حالا مهمان بود .باید وسعت و بی کرانی را درک کند و نرسیدن را و عشق را ...
همچنان می دوید . منتظر وسعت و بی کرانی بود .دوست داشت لحظه ای بماند ، نفسی تازه کند . اما دست خودش نبود ، اختیار پاها را از کف داده بود ، خودشان می دویدند . کوچه باغ داشت به آخر می رسید . از درخت های کوچه که رد شد به دشتی تازه رسید . سبزِ سبز ، حتا کوچه باغ هم دشت بود و خورشید هنوز وسط آسمان .
به دشت که رسید دوباره سکوت شد .نمی فهمید یعنی چه ؟ چرا دوباره سکوتی تازه آغار شده ؟ حالا این زمان در ظهر مانده آبستن چیست ؟ آوارگی؟ ویرانی؟ پس تا حالا کجا بوده ام و چه بر من می رفته؟ چند لحظه ای این افکار از درونش گذشت .حتا پاها که خودشان می دویدند ، سست شدند و ماندند.دوباره تصویر از اعماق جانش ،روحش جان گرفت ، اول لبها معلوم شد بعد ابروها و چشمها ،دوباره شوری در جانش افتاد ، هنگامه ای به پا شد : برای رسیدن به تو آوارگی که چیزی نیست !
هر چه نیرو داشت در صدایش ، سینه اش جمع کرد و فریاد زد : های دشت آمده ام آواره ام کنی ، آمده ام تا وسعت و بی کرانی را نشانم دهی ، بیا آواره ام کن.
قدم در دشت گذاشت . کوچه باغ رفته بود . جایش سبز بود . دور تر ها درختی بود ، آن سو تر درختی دیگر و آن سوتر باز هم . باقی دشت یکسان بود فقط درخت ها بودند که به چشم می آمدند . دشت آرام بود اما نیک می دانست مهمان تازه را چگونه آواره کند . در خت تنها نشان دشت بود و او همچنان به سمت آن می رفت .جایی در ذهنش داشت که غیر قابل نفوذ بود، گاه گاهی در آن غوطه می خورد و به افکاری که در ذهنش می گذشت می پیوست . پیدا بود که به او، همان که اسمش را نمی دانیم فکر می کند. انگار اصلا توی دشت نبود .
نگاهش جوری بود که انگار نیست. دشت تکانی خورد آری تکان خورد توی قصه ی ما هر اتفاقی ممکن است بیافتد! . چرخی خورد و افتاد، روی زمین غلت خورد، رشته ی رویاهایش ناگهان پاره شده بود گیجِ گیج بود ، مستِ مست . بلند که شد چشمهایش را مالید، به روبرو نگاه کرد. به پشت سر، به چپ به راست . در هر سو یک درخت بود . او به سمت کدام می رفت، نمی دانست من هم نمی دانم. آخر هر چهار منظره مثل هم بودند فکر کردم اعصابش خرد میشود و فریاد می زند اما دیدم که ایستاده دستی به کمر گذاشته و دست دیگر را به چانه، به روبرو نگاه می کرد. اما نفهمیدم چه فکری کرد که ناگهان برگشت و به سمت درخت پشت سرش که حالا روبرویش بود دوید! سوت می زد، گاهی لی لی می کرد و باز می دید . کمی بعد به درخت رسید . آفتاب هنوز وسط آسمان بود، خواست بنشیند، و نشست . باز به فکر فرو رفت . دوباره چهره ی او در ذهنش جان گرفت، دیگر به اسمش کاری نداشت . هر اسمی داشته باشد فرقی نمی کند ، توی ذهنش دست به صورتش کشید. انگشت روی لبهایش گذاشت ، بوسیدش .
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 1:21 توسط مهدی نصرتی
|
فکری کرد، چرخی زد، دستش را بالا آورد ، باز چرخی زد ، آرام ایستاد دستش را نگاه کرد و امتدادی که سر انگشتانش نشان می داد . کوچه باغی بود که انتها نداشت. باز دور و برش را نگاه کرد.پشتش رودخانه بود.این طرف تر درختان بلندی ایستاده بودند که کوه در پسشان پنهان شده بود.این سو هم راهی نبود، پر از گیاهان هرز و وحشی بود. آفتاب هنوز بالای سرش بود. نسیم از سمت کوچه باغ می آمد. درنگی کرد، فکری کرد و راه افتاد.خورشید هم با او راه افتاد، سایه ی کوتاه هم.
سکوت محض بود. نسیم هم بی صدا می وزید. درختان در نهایت سبزی، سایه ای بر خاک میان درختهای کوچه باغ گسترده بودند.جای پا زیاد بود اما هیچ رهگذری به چشم نمی آمد . کم کم ذهنش آشفته شد .فکرهای زیادی هجوم آورند: اینجا چه می کنی ؟ اینجا کجاست ؟ چرا به این سو می روم ؟ به کجا میروم ؟ دنبال چه می گردم؟روی جمله ی آخری درنگ بیشتری کرد حتا ماند، دستی به سرش کشید ، صورتش را خاراند ، چیزی از درونش گذشت ، چشمهایش برقی زد ، انگار دنبال کسی می گشت ،حالا سوال تازه ای آمده بود : او کیست؟
همچنان مانده بود می خواست بنشیند اما نمی توانست انگار با نشستن توانایی فکر کردن را از دست می داد . بیشتر به ذهنش فشار آورد.اسمش را نمی توانست بگوید اما چهره اش راکم کم داشت به یاد می آورد . مثل عکسی که کم کم داشت ظاهر می شد. چهره اش را به یاد آورد ،دلش به لرزه افتاد ،به شور غریبی،صورتش را آرام مرور کرد . چانه اش کوچک وگرد بود ، لبهای خشکیده اش چه آرام و خواستنی بودند بینی کوچکی داشت ،چشمهایش سیاه سیاه بودند ،از آن سیاه تر چیزی ندیده بود.گونه هایش استخوانی و گرم بودند .ابروهایش باریک وکم پشت ،پیشانی کوتاهی داشت که خیلی زود به موهایش می رسید، موهایش سیاه و لخت ،چه عطری داشتند ،چه خرمنی بود ،داشت حظ می برد که نسیمی تند آمد و عکس او را با خود برد.
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 12:45 توسط مهدی نصرتی
|
سلام
چند روزی نیستم و به مسافرتی در کرانه های رود ارس و دشت ارسباران با یکی از دوستان گرمابه و گلستان برای عکاسی می روم.ذوق دارم تا زودتر این خطه از این سرزمین پر گوهر و دوست داشتنی را که هنوز ندیده ام، ببینم.امیدوارم دستآورد این سفر شایسته ی عرضه برای تماشای شما دوستان باشد .این عکسها را در سایت photo.net به نمایش خواهم گذاشت .تادیداری دوباره قسمت اول داستان خورشید را برایتان می گذارم نظر های شما دوستان برایم بسیار ارزشمند خواهد بود .از توجه شما سپاسگزارم.
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 12:44 توسط مهدی نصرتی
|
یک قاب خالی کهنه روی طاقچه ی گچی بی زینت اتاقی تنگ.
اتــاقی که دیوارهایش سالها در حسرت انــــــــــــــدکی تحرک
بودند!همچنان مانده و منتظر ،حیران ،بی آنکه از گذر زمان هوده ای
نصیبشان گردد.
قاب خالی مانده هنوز ،شاید اگر چوبها اندکی رطوبت می داشتند
قــــــــــاب خــــالی جوانه می زد و سبز می شد،شاید می شکفت و گل
می داد.ریشه می کرد.
نه!
قاب خالی مانده هنوز ،شاید به انتظار تصویر توست !شاید در اتاق
تنگی که این دیوارهای حسرت کشیده ی بدون پنجره ساخته اند،فقط
بخاطر تو روی پاشنه بچرخد.این اتاق حتی خورشید را،راه نداد .این
در،حتی برای در یــــــــــــــــــایی که تا پشت در هم آمده بود
کلون نیا نداخت.این در مهتاب را هم راه نداد بیاید توی اتاق.
قاب پس از سالها همچنان خالی است خالی خالی ،با غباری بر پیشانی.
دیشب تب شدیدی داشت به خیالم داشت می مرد.یعنی اگر می مرد راحت
می شد و این انتظـــــــــار مدید پایان می گرفت.شاید نباید حسرت
بخورم اما ،دریغ !کاشکی می مرد!
هوای بیرون که روشن شد کمی حالش بهتر شد انگار می فهمید که یبرون
از این اتاق تنگ آفتابی هم طلوع می کند. هوای بیرون که روشن شد
دیگر تبی نداشت.قاب خالی خوابیده بود آرام ،آرام وبی هیچ
حرارتی...
بیرون داشت باران می آمد انگار،هواهم مثل اینکه تاریک بود. قاب
خیلی وقت بود که خوابیده بود. با صدای ناگهانی رعد از خواب پرید
تا بیدار شد سراغ تو را گرفت.گفتم که نه هنوز نیآمده ای و باز
چشمهایش را بست.داشت می خوابید که صدای رعد دیگری بلندشد و تو در
را کوبیدی!!!
آری تو بودی . صدای در زدنت آشنا بود!قاب هم فهمید چشمهایش از
حیرت و شعف گشاد گشاد شده بودند تو آمدی،رفتی در قاب خالی کهنه
،روی طاقچه گچی بی زینت اتاق تنگ جا گرفتی...
...صبح که با بالا آمدن آفتاب بیدار شدم در باز بود هنوز .و
هیچکدام نبودید نه تو و نه قاب،نوبت من بود که منتظر بمانم!
و من همچنان منتظرم،سالهای سال است.
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 23:19 توسط مهدی نصرتی
|