تبليغاتX
پرسه در هیچ
او همچنان می رفت . نگاهش به دور بود اما آن دور هم چیزی نبود که انگیزه ای برای رفتن باشد.حتی اگر یک درخت هم می دید بی امان به سویش می دوید.تنها همراه دیدنی اش سایه ای بود که او را رها نمی کرد . افتان و خیزان می رفت انگار نمی توانست بماند .خورشید درست بالای سرش ایستاده بودو سایه اش در کوتاه کوتاه شده بود.لحظه ای به فکرش رسید حالا که سایه اینقدر کوتاه شده شاید بتوانم آنرا گم کنم .نگاه زیرکانه ای به سایه کرد ، حواسش نبود، نگاهی به اطراف کرد،صخره ای نزدیکش بود . می خواست پشت صخره سایه را گم کند.نگاه دیگری به سایه کرد هنوز حواسش نبود .نقشه اش را بار دیگر مرور کرد .لحظه ای آرام ایستاد.بی درنگ شروع کرد به دویدن .به پشت صخره که رسید نگاهی به دور و برش کرد ،سایه را ندید . چشمهایش برقی از شادمانی زد .به جایی که لحظه ای پیش ایستاده بود نگاه کرد ، سایه آنجا نبود ، لحظه ای نگران شد .اما از اینکه سرانجام موفق شده از او جدا شود شادمان شد.کمی دیگر درنگ کرد.بعد از پشت صخره بلند شد تا بلند شدسایه را دید که پیش پایش ایستاده .عصبانی شد ، دست در میان موهایش فرو برد و گفت : خدایا مرا از دست این سایه نجات بده .پایش را روی سایه کوبید و به راهش ادامه داد.

سایه داشت مثل هر روز بعد از ظهر قد می کشید و بلند تر می شد.سایه الان پشت سر او بود ، شاید داشت مراعات او را می کرد . او همچنان می رفت و گهگاهی نگاهی به پشت سرش می کرد . سایه را که می دید بلند تر گام بر می داشت . خیلی پریشان و غمگین شده بود . از دست سایه ناراحت بود چون می خواست تنهای تنها باشد اما سایه این حرفها سرش نمی شد.پیش ارباب قسم خورده بود که هر جا نوری هست او هم باشد.

او می دانست سایه قسم خورده ، سایه خودش گفته بود .اما دلش میخواست فقط خودش باشد و بدبختی و فلاکتش . هوا تاریک شد سایه نگاهی به آسمان کرد ،می دانست امشب ماه نمی آید ، ناچار از او خداحافظی کرد .صدایش کرد، نشنید .بار دیگر صدایش کرد ، برگشت و گفت : بله چی شده؟
سایه گفت : من باید بروم .
او گفت : بهتر ، برو که بر نگردی.
سایه گفت : فردا صبح بر می گردم . بعد جستی زد و به آسمان رفت و آسمان تیره تر شد.

... او شب را هم نایستاده و یکسره تا صبح آمده بود . بسیار حرف زده بود . راه که می آمد کمی خوابید ،توی خواب هم حرف زده بود .نمی شد فهمید چه می گوید.کلمات را ناقص ادا می کرد و اگر جمله ای می ساخت آنرا نا تمام رها می کرد .

آفتاب که زد، سایه آمد. سایه جلوتر از او بود نگاهی به او کرد باورش نمی شد او جوانه زده سبز شده بود ، از کنار یقه ی پیراهنش جوانه ی گیاه سبزی بیرون زده بود .دستهایش رنگ لطافت گیاهان را یافته بود . او همچنان می رفت دیگر خودش نبود .چشمهایش یکسره باز بود ، پلک نمی زد ، حتی نمی جنبید. حرف هم نمی زد .حتا از دیدن سایه تکان هم نخورد.درختی بود در تکاپو و جنبش که لحظه لحظه سیمای انسانی اش بیشتر گم می شد.

دیگر نمی توانست برود ،ریشه دوانده بود . سایه ایستاده بود به تماشای این دگرگونی.

درختی در صحرا روییده ،نه ما که می دانیم " او " در صحرا مانده ،جوانه زده ،ریشه دوانده ، درخت شده بود. حالا او انگیزه ای شده بود برای آنها که دل به صحرا می زنند .سایه هم آنجا بود ،او با همه ی میلش به رفتن از درخت شدن بی اندازه شادمان بود . باز زبان باز کرده بود با سایه حرف می زد و گرم می گرفت.باز سراغ ستاره های دوردست آسمان را می گرفت .باران که می بارید گل از گلش می شکفت، حظ می برد . حال همه چیز زیباتر شده ،سایه هنوز هست ،درخت هم هست،صحرا هم هست .
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 19:38 توسط مهدی نصرتی |

آتش دیگر نمی سوزاند
خاک،یکجا بند نمی شد
آب ،دیگر حیاتی نداشت تا ببخشد
رعد ،صدایش در نمی آمد
باد،برگی را نمی توانست بجنباند
زمین، تحمل جرم آدمی را نداشت
جاذبه اش رفته بود
دریا،عطش ماهی کوچکی را نمی توانست بنشاند
درخت ،شاخه هایش را با رطوبت اندک علف، عوض می کرد
و ابرها ،با نفس گنجشکی جابجا می شدند
خورشید یادش رفته بود بیاید،اما
به همت چند شبتاب زمین روشن بود
کوه با عطسه ی یک چلچله در هم پیچید
سد ، به یک ضربه ی پای ملخی در هم ریخت

در جنگل درختی نبود
همه را بهمن آهن به تاراج ربود
شب این روزگار هم آمد
همه دور تنها شمع روی زمین حلقه زدیم.

کسی حرف آشنایی نمی زد
نگاهها بر رخهای سنگی منگنه شده بود
هیچ جسم سبزی در دید نبود
هیچ دیده ای نمی جنبید
قلبی نمی تپید
وهیچ سینه ای اوج نمی گرفت

ناگاه دیگر هیچکس نبود
همه بودند ،اما ،کسی نبود !
ذهنیت سنگی بود که شکوفا می شد
همه ی جانها رفته بودند
جسمهای مانده،
ناچار،
فرو غلتیدند.
بریکی از اجسام حک بود
"به برزخ خوش آمدید"
...!
زندگی مرده بود
دیگر آوازی حتی از دور به گوش نمی رسید
تار هیچ زخمه ای را پاسخ نمی داد
مرگ بود که از راه آمده ،جانها را بر کنده ،
برده بود
سپاه مرگ بر ما زمینی ها مسلط گشته بود
...
و در این زمانه که جز آهن و سنگ چیزی هویدا نبود
ناگاه
از زمین ،از آسمان ،از باد، از باران ،از خاک ،از آتش ،
فریادها بود که بر می خواست
رعد ناگاه درش سهمگین مرده را بازیافت
آسمان در فریاد می خندید
باران مرگ را خفه کرد و باد آنرا
از جنس خاک بر کند و برد
معلوم نبود این زندگی کهنه از کجا جان گرفته بود !؟
این رخت دریده چگونه آهن وسنگ را پوشانده بود !؟
عیسایی از راه آمده بر جسمهای مرده دمیده بود؟
معجزه ای دیگر بود
جسمهای افتاده بر می خواستند
سنگ و آهن زیر شلاق فریادها شکفتند
سمفونی زندگی همه جا جاری بود

قطره ای عطش کهکشانی را می نشاند
دریا ، عقده ی موج را باز میکرد
و زمین خالی از هر جسم ،همه چیز جان داشت

از دور بوی زندگی تازه می آمد
داشت روی اجاق عشق ته می گرفت
نکند بسوزد !
نوشدارو قبل از مرگ سهراب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 0:34 توسط مهدی نصرتی |

وقتی رفتم به پرنده ها بگویید دنبالم نگردند.اگر در راه باد را دیدم پیغام می دهم .اگر کارم داشتید به ستاره ام خبر بدهید.اگر او هم مرا نیافت حتم بدانید در گوشه ای از زیستن یا گم شده ام یا خودم را پنهان کرده ام.سعی می کنم نامه بنویسم از آن نامه هایی که فقط آدرس گیرنده را رویش می نویسند و به طاقچه های عادت می سپارند.از آن نامه هایی که هیچ وقت پست نمی شوند.
راستش را بخواهی این دفعه کارم از خستگی گذشته ، شاید فقط مردن خستگی را از تنم درکند.
دیروز با خودم ،خود شیطانی ام ،وجدانم ،سایه ام و یکی دیگرکه میگوید من است، اما من نمی شناسمش جلسه ای داشتیم .بعد از صحبت های مفصل خود شیطانی ام وجدانم برخاست و گفت : مخالفم!
اما نگفت با چه مخالف است .اما چنان محکم گفت "مخالفم" که انگار با تمام قوانینی که تا حالا در سراسر جهان وضع شده ،مخالف است.بعد از اعلام مخالفت صریح وجدانم کسی که خودش را من معرفی می کرد و من نمی شناختمش شروع به صحبت کرد وگفت :من پیشنهاد می کنم که یک مدت همگی با هم برویم سفر .به جای دوری که غیر از ما چند نفر کس دیگری آنجا نباشد.چند وقت از دیگران دور باشیم فکرمان آسوده می شود ، بعد از این سفر یا شاید همانجا نشستیم و تصمیم گرفتیم که چه کنیم.
خود شیطانی ام که اوضاع را پس از مخالفت وجدانم آشفته می دید اولین کسی بود که موافقت کرد بعد از او همه موافقتشان را اعلام کردند.
حالا فردا قرار است من پر بکشم و بروم اما اصلا معلوم نکردیم که کی برویم ؟کجا برویم؟فقط قرار گذاشتیم که فردا پر بکشیم وبرویم سفر.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 22:50 توسط مهدی نصرتی |


همواره دره های میان کوهستان زاگرس دلفریب تر و زیباتر از دره های البرز کوه به چشم میاید .دره ی ون یکی از هزاران است و ایمان دارم که در میان کوهستان زاگرس هنوز مانده است جایگاههای فراوانی که بشر هنوز آنچنان آنها را نیالوده و طبیعت پاکش را با زشتی ها و پلشتی ها نخراشیده است.آرزومند لحظاتی هستم که بی دغدغه و پریشانی در میان کوهستان زاگرس گام بردارم و به هر قدم سبحان ا... گویان به عرش کبریایی او ره سپرم.


چونان گذرگاهی است که که به دشت مینوی هورمزد میرسد.هیچ نشانی از انسان نیست حتی جای پایی. زیبایی اش همتا ندارد.به میان دره که روان میشمی گویی هبوط میکنی،می پری به آنجا که تو میمانی و او.در پوست نمیگنجم و حیرت زده ی جلوه ای از جمال اویم باز ذکر میگویم .

رودی سبز و آرام از میان دره می گذرد.ماهیان زرد پر مدتهاست در آن می زیند. ما به بوی شکار آمده ایم ،دیگران ماهی صید میکنند ومن جلوه های ناب طبیعت را.من که از درد زانو ناتوان شده بودم به عشق دیدار جلوه های حق از صخره ای به صخره ی دیگر می پریدم بی هیچ دردی.آه که من چه حظی بردم.کوههای سر به فلک کشیده فخر می فروشند به آسمان و در میانشان غارهایی می بینیم که شب پره ها و خفاش ها در آن آسوده اند .راهنمای بومی ما می گوید که مادها در آن غارها می زیسته اند اما به لحاظ جغرافیایی و تاریخ به سختی میتوان پذیرفت که در این دره انسان زیسته باشد.

تاغروب آنجا می مانیم و پایین رفتن آفتاب را به تماشا می نشینیم و باز ذوق زده می شویم .پیش از تاریکی به سمت بیجار حرکت می کنیم.پانزده کیلومتر راه خاکی در میان کوهستان خسته و فرتوت زاگرس تا بیجار بلند ترین شهر ایران داریم.

شهریور هشتاد و چهار
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:33 توسط مهدی نصرتی |

خفته در دشت
خسته از پای
رنگ بی رنگ و شب آغاز
آسمان پر نور و دور
شب مهيا تا بزايد اختری
تا بيارد ، تا بزايد ماه و اخگری
جان مهيا تا هوای عشق بر آن بگذرد،
شور ديگر ، نور ديگر
آمده تا از غبار و از سياهی بگذرد
در خيالت ، سر ز سوداِيت
لب نهد بر جام ديگر
از خويش و از جان بگذرد
مست از عطر دلآويزت
تافته در موی شبگون و شبآويزت
من سر اپا غرق ديدارت،
تماشايت
محو در ابروی و رو و خوی و سيمايت
من سر اپا گم شده در وسعت اين قلب زيبايت
خواب گشتم از عمق سبز چشمهايت
حال من ماندم و اين دشت رويايت
حال من ماندم و اين ماه و غوغايت
اين شور و بلوايت
حال من ماندم و اين عطر سبز پر ز سودايت
ديدارت
تماشايت
لمس لحظه هايت

گشته بويم ، آرزويم ، عطر کويم
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 16:55 توسط مهدی نصرتی |



اغلب فضیل عیاض را به این داستان می شناسند که سردسته ی دزدان راهزن دربیابان میان مرو و باورد بوده است . تا روزی کاروانی ازآن میان می گذشت ، یکی از کاروانیان کیسه ای زر با خود داشته که قصد پنهان کردنش را می کند و رو به سویی می نهد تا به خیمه ی فضیل عیاض که سیمای زاهدان و جامه ی آنان را داشته می رسد.فضیل می گوید : کیسه را آن گوشه بنه. و مرد چنان می کند و به کاروان غارت شده باز می گردد و دوبار سوی خیمه ی فضیل روان می شود چون بدانجا می رسد جماعت دزدان را می بیند و در دل می گوید : به دست خویش کیسه ی زر به دزدان دادم وای بر من.آهنگ بازگشت می کند که فضیل او را می بیند و می گوید بازگرد و امانت خود برگیر،همان کنج است.یاران فضیل را گفتند :این چه کردار است ما یک درم در میان کاروانیان نیافتیم و تو این همه زر باز می دهی؟ فضیل گفت:این مرد به من گمان نیکو برد و من نیز به خدای گمان نیکو برده ام که مرا توبه دهد ، گمان او را راست گردانیدم تا حق گمان مرا راست گرداند.

اما حکایت ما حکایت دیگری است.پس از توبه فضیل آنگاه که درپی حلالیت خواستن از مال باختگان بود.در باورد مردی یهودی بود که او را نمی بخشید.یهودی با خود می گفت :امروز روزی است که محمدیان را خوار و ذلیل گردانیم. پس گفت: اگر میخواهی تو را ببخشم آن تپه ی ماسه را از آنجا بردار! برداشتن آن تل ریگ کار یک نفر و دو نفر و دو روز و چند روز نبود . فضیل را چاره نبود . اندک اندک ماسه بر می داشت و آن سو تر می برد . کار کجا بدان راست می شد؟ در مانده بود تا سحر گاهان ، بادی در گرفت و تل ریگ را نا پدید کرد.
جهود چون چنان دید متحیر شد، گفت: من سوگند دارم که تا تو مرا مال ندهی تورا بحل نکنم (نبخشم).اکنون دست به زیر آن نهالی (تشکچه) کن و آنجا مشتی زر بر گیر و مرا ده تا سوگند من راست شود و تو را ببخشم. فضیل دست در زیر نهالی کرد و مشتی دینار برداشت و او را داد . جهود گفت : اسلام عرضه کن!اسلام عرضه کرد وجهود مسلمان شد. پس گفت :دانی چرا مسلمان شدم؟ از آنکه تا امروز درستم نبود که دین حق کدام است ،امروز درست شد که دین حق، اسلام است.از بهر آنکه در تورات خوانده ام که هرکه توبه راست کند ، دست که بر خاک نهد ، زر شود.من خاک در زیر نهالی کرده بودم محض آزمایش تو .چون دست به خاک بردی زر گشت ،دانستم که توبه ی تو حقیقت و دین تو حق است .

تذکرۀ الاولیا فریدالدین عطار نیشابوری

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:22 توسط مهدی نصرتی |


نمیدانم چه نیازی است که انسان میل به جاودان شدن دارد ؟حتما می گویید میل به جاودانگی از غرایز انسانی است .درست اما این که آدم از خودش یادگاری های متعدد به جا بگذارد تا دیگران با مشاهده ی آنها به یاد او بیفتند چه حاصلی دارد .ساده ترین شکل ایجاد یادگاری تولید مثل است .شما اگر فرزندان زیادی داشته باشید پس از در گذشتتان با دیدن فرزندان متعدد شما که به دلیل انبوه بودنشان این شانس را دارند که توسط افراد بیشتری دیده شوند سبب یاد آوری نام شما برای بازدید کنندگان میشود .شکل پسندیده ترش به جاگذاشتن بچه های صالح است که لااقل باعث شوند دیگران بگویند خدا پدرش را بیامرزد.خدای نکرده جوری نشود که تولید انبوه یادگاری باعث افزایش میزان ارسال جملا تی مانند گور پدر ومادرش را سگ ... . یا هزارتا چیز دیگر که خودتان هم هزار ماشاا... واردید و استحضار دارید، بشود.
اما این شکل سنتی ایجاد یادگاری و میل به جاودانی توسط عوام بود حالا شکل کار عوض شده است دیگران با این میزان در آمدها و هزینه ها هیچ کس میل به تولید یادگاری حتی ازنوع صالحش ندارد.این روزها فقط برای اینکه نسل منقرض نشود یک یادگاری تولید میشود و الخ.این روزها بشر کشف کرده که میشود از طرق فرهنگی هم جاودان شد حتی جاودانتر از روشهای فیزیکی. یکی اش همین نوشتن است.از وقتی که ابزار های الکترونیکی به اشتراک گذاری بوجود آمدند رشد جمعیت بشر کم شد. به همین راحتی.
الان دو تا چیز توی جامعه ی ما خیلی زیاد شده است وهر دو هم در راستای جاودانگی با بر چسب هنر است .اول آلبوم های موسیقی که باز به دلایل مشکل بودن تولید وکمبود ترانه خوب !کمتر از دومی است.دوم وبلاگ.البته وبلاگ نوشتن و داشتن ش زیاد سخت نیست خداییش از باقی شکلهای جاودان شدن راحت تر است.
خوب از آنجا که ما هم به قسمی آدم محسوب میشویم میل به جاودانگی مان از روزی که رییس مان گفت وبلاگ چه چیز خوبی است شکفت و گل داد البته این رییس که میگویم مبادا فکر کنید که یک آدم گردن کلفت نخراشیده است درست مثل پدر خوانده.نه یک آدم شاعر مسلک حواس پرت است (آنقدر حواس پرت است که وقتی باهم میرویم بیرون غذا بخوریم هی میگویم : اه آنجا را ببین تا بر میگردد نصف کبابش را بر میدارم چند لحظه بعد دوباره به همین شکل .البته او اصلا متو جه نمیشود که من حداقل نصف غذایش را میخورم یا شاید هم بزرگواری میکند و به شکم سیری نا پذیر ما لطف میکند ، الله اعلم ) که از بد روزگار رییس شده است . حالیا ما هم وبلاگ دار شدم واز راحت ترین طرق جاودانگی سود جستیم باشد که جاودان شویم. انشاا...
+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 10:53 توسط مهدی نصرتی |