راننده تاکسی: نمیدونم چرا دولت ما با کشورهایی رابطه برقرار میکنه که در هیچ جای سیاست جهان شناخته شده نیستندو پولهای ما را میبرند کشورهایی که حتا پایتختشان هم آسفالت نیست آنوقت مردم خودمان گرسنه اند .من خودم از ساعت هفت صبح میزنم بیرون و تا ده شب یکسره کار میکنم تازه الان مشکل بنزین هم پیدا کرده ام .اوایل گفتند که ماشین شما فرسوده است باید عوض شود بعد سهمیه نهصد لیتر در ماه گذاشتند .بعد هی کمش کردند کمش کردند تا حال که مجبورم یه هفته ی آخر هر ماه رو گدایی بنزین کنم از این و آن.بخدا موندم چه کار کنم از اونطرف هم پسرم دانشگاه آزاد همین جا قبول شده باید نهصدهزار تومن بدم ثبت نامش کنم از صبح تا حالا به هزار در زدم که این پول رو با قرض و قول جور کنم.اما نشده رشته اش هم آخه رشته ی خوبیه مهندسی مکانیک قبول شده .کار اداری هم دارم همینطوری مونده باید برم خونه زنگ بزنم به موبایل داداشم موبایل اون آقاهه رو بگیرم ببینم کجاست برم دنبالش.
من و سمیه: انشالله که پسرتون قدر شما رو بدونه.
راننده تاکسی: نه آقا جان نمیدونه.
من و سمیه: الان نمیدونه بالاخره یه روزی متوجه میشه . اگر ممکنه ما همین جا پیاده میشیم خیابون خیلی شلوغه پیاده زودتر میرسیم.
حتما یکی از مهمترین دلایل علاقمندی من به موسیقی سنتی شنیدن صدای ساز پرویز مشکاتیان بوده است .
آستان جانان و تصنیف شیدایی چنان شورو شیدایم می کرد که زمزمه و نغمه ی گاه و بیگاهم بود و بعد مشق همیشه ی خوشنویسی ام.
درهمه دیر مغان نیست چو من شیدایی
خرقه جایی گرو و باده و دفتر جایی
سالهای عاشقی بود و این اجتماع غولهای بزرگ شعر و موسیقی ، حافظ و شجریان و مشکاتیان و فرهنگ فر مرحوم هیچ راهی جز بهت از خلق این همه شگفتی در خلق زیبایی نمی گذاشت .مقدمه بیداد هوش از سرم برد مگر می شد از این نظم شگرف در همنشینی سازها حیران نشد.چه غوغایی بپا کرده بود در " روز وصل دوست داران یاد باد "
سر عشق معرکه ای بود از عشق و عرفان ، غائله ای بود که غزل سعدی هیمه ی جانسوز عاشقی را بر تن رنجور و مبتلای من فزونتر می کرد.
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
نمیدانم این مرد چه میکرد که نوای سازش اینقدر موثر و دلنشین بود.تکنیک فوق العاده ای داشت جواب آوازهایش فرق داشت با اینکه نزد مرحوم دوامی شاگردی کرده بود اما چنان خلاقیتی داشت ( واقعا اندوهگینم که در توصیف او باید از افعال گذشته استفاده کنم) که همواره باعث شگفتی و حیرت می شد.(دوامی در سبک تدریسش علاقه ای به خروج از اصول کلاسیک و گوشه ها و دستگاهها نداشت و با نوآوری و ابداعی میانه ی خوبی نداشت -مصاحبه ی محمود زنده نام با بی بی سی فارسی )
در نوا و مرکب خوانی شعله ای بر جان عشاق فکند که همه پاک بسوختند.این همه نغمه ی شگرف کجا بود تا حالا؟
انگار که نت ها قرن ها در کنج کتابها سکوت کرده بودند تا به نغمه ی ساز سنتور او رقص آغاز کنند و بیرون بیایند .انگار مولوی و حافظ و سعدی شعرهاشان را به اشارتی رمز گونه نوشته بودند آنچنان که کلید گشایش آن ذهن خلاق و ساز غوغاگر او باشد.
جان جهان دوش کجا بوده ای
کاشف بود انگار ، شعر را که نگاه میکرد کلمات را نمی دید نت هایشان را می دید. ما مشعوف از این اکتشاف به لذتی فرای آنچه می پنداشتیم دست یافتیم..
و از این دست شکوهمندی ها در آنچه از او مانده فراوان است که او فخر موسیقی و راهگشای بسیاری از درهای بسته در موسیقی ما بود.هم او بود که چشمها را شست و رنگی نو انداخت.
چه دستی داشت ؟ چه سازی ؟ چه ذوقی؟
روحت شاد که از تو شادمانیم
امروز هوای تهران فوق العاده بود آنقدر خوب بود که حتا قله ی دماوند را هم می شد دید .ذوق کردیم .البرز تمام قد در شمال تهران ایستاده بود و ما از تماشای یال های سپیدش لذت بردیم .خیلی وقتها دلم برای تهران سالهای دور تنگ میشود .وقتی فیلمهای بیست سال پیش تهران را می بینم غبطه میخورم به آن خیابانهای آرام و خلوت .به آن هوای پاک و آسمان آبی.
دیروز یک چیز دیگر هم در خیابان سپه دیدم که نوستالژی خاصی داشت .یک اتوبوس دو طبقه.

روزی که پرونده "مورد عجیب بنجامین باتن" را دیدم هیچ گمان نمی کردم که فیلم در رویای ربودن اسکار باشد راستش فیلم واقعا عجیب بود اما نمی شود گفت که فوق العاده بود .داستان عجیب و غریب نوزادی که در هشتاد سالگی متولد میشود و با گذشتن روزها از سن او کاسته می شد و اطرافیان او رو به افول و پیری میروند . واقعا عجیب بود اما هیچ چیز درخشانی جز داستان اسکات فیتز جرالد و نوع پرداخت دیوید فینچر به داستان وجود نداشت .
دیگر فیلمها مانند doubt یا شک را هم دیدم بجز بازی درخشان مریل استریپ به عنوان راهبه ای شکاک چیزی نمانده بود داستان خیلی کلاسیک بود خیلی کلاسیک تر از آنکه بخواهد تلاشی برای بدست آوردن اسکار بکند ." ویکی ، کریستینا ، بارسلونا " ی ووودی آلن هم خیلی فانتزی و رمانتیک بود از آن داستانهای عامه پسندی که به راحتی پای صحبتهای هر کسی میشد پیدایش کرد . عدم انتخاب این فیلمها برای اسکار جای تعجب نداشت تا وقتیکه شون پن برنده جایزه ی اسکار برای فیلم میلک شد .
فیلم میلک دوسه هفته ای بود که توی خانه بود اما میلی برای دیدنش نبود تا شب اسکار که نامزدها معرفی شدند .فیلم را گذاشتم. داستان سیاستمدار همجنس باز یا درست تر بگویم همجنس باز سیاستمداری به نام هاروی میلک است که درسالهای دهه ی هفتاد به قتل میرسد . شون پن را خیلی جاها دیده بود به خصوص بیست و یک گرمش را نمی توانم فراموش کنم اما اینجا و در میلک تمام عقده های همجنس گرایانه اش را عیان میکند .چندش آور بود من بیش از چهل دقیقه اش را نتوانستم نگاه کنم و دستگاه را خاموش کردم .فیلم همجنس گرایانه دیده بودم کوهستان یروکن بک نمونه ی درخشان این ژانر است اما میلک یک مزخرف تمام عیار بود که حمایت همه جانبه همجنس گراها باعث پیروزی همجنس بازی شد که فکر می کرد پلیس سانفرانسیسکو بهشان زور میگوید .و مجبور شد برای آسایش همجنس بازها وارد عرصه سیاست شود .
در اروپا و آمریکا چند سالی است که میل بر رواج همجنس گرایی می چربد و سینما و ادبیات شان طوری در این عرصه رفتار میکنند که قبح این قضیه در نزد عموم انسانها بشکند و آنرا امری عادی و مباح تلقی کنند .به خصوص جوامعی مثل ما که تبلیغات زده ایم با اسکار گرفتن فیلمی مثل میلک همه میخواهند این اثر ناب هنری را ببینند . سلیقه و ذوقتان را با چنین چیزهایی پایین نیاورید در هیچ جشنواره ای حق به صاحب حق نمی رسد سیاستها هستند که برنده ها و بازنده ها را مشخص میکنند نه شایستگیها.
انتخاب با شماست .
در مورد میلیونر زاغه نشین و خواننده هم مفصل تر می نویسم .
کافه پیانو را حدود دو هفته پیش خواندم آنقدر خوب و جذاب نوشته شده بود که تمام کتاب را دو روزه و یکسره خواندم .بعد هم یادداشتی در باره ی کتاب برای فرهاد جعفری نویسنده ی کتاب فرستادم ( همین که این پایین آمده است ، هر چند که نوشته ی من توی سایت پیدایش نشد.).
کتاب قشنگ است و از خواندنش لذت میبرید .به خصوص فصل بع بع کردن و توضیح و تفصیلی که جعفری در باره ی فواید بع بع کردن می دهد بسیار دلپذیر است .این فصل را من با قهقهه خواندم .واقعا خندیدم .
اگر متاهل باشید با کتاب زود ارتباط برقرار می کنید چرا که به سرعت هم ذات کتاب می شوید، انگار که روایت خودتان را میخوانید .اگر هم نیستید طوری نیست جعفری توی کتابش آنقدر جوانی کرده که باز شما را پای کتاب بنشاند .
روی جلد را اردشیر رستمی طراحی کرده است .بازیگر نقش شهریار در سریال شهریار.
بها : 4200تومان
نشر چشمه
از خواندن داستانت لذت بردم به خصوص از يبان ساده و بي تکلفت .بگذار در همين آغاز از اينکه از کلمات زشت به کرات استفاده کرده اي انتقاد کنم .تا چند بارش قابل تحمل بود اما ديگر شورش را در آوردي . چند بار حالم بد شد در واقع احساس کردم که دارم داستان يک آدم بد دهان حراف را مي خوانم .اما نمي شد کتاب تو را بست و خوابيد همه اش را يکسره خواندم .خدارا شکر جايي هم بودم که خواندن کتاب راحت بود .نه نق نق زنانه اي بود و نه سوالات فراوان کودکانه.در کوهستاني پوشيده از برف در ميان راه مازندران بودم گاهي با خواندن کتابت قهقهه ميزدم و گاهي شوکه مي شدم از اتفاق آنجا که راجع به دبيري و شعر فرنگيس و عماد رام صحبت ميکردي آهنگي از عماد رام داشت پخش مي شد و من چند دقيقه قبلش مفصل با دوستم راجع به عماد و آهنگهايش صحبت کرده بودم .خوشحالم که عشق فيلم و موسيقي هستي و کتاب خوانده اي راستش اين چند سال اخير از بس رمانهاي زنان خانه دار را خوانده بودم ديگر احساس زنانگي بهم دست داده بود .گاهي آدم دلش ميخواهد چند تا در ميان کتاب فارسي هم بخواند مثل فيلم ايراني ديدن ميان انبوه فيلمهاي خارجي خوب آدم هوس مي کند بازيگر فيلم به زبان خودش صحبت کند .خوب شد که در اين ميان مردي هم سر برآورد .
آخر هم نفهميديم که داستانت کجايش واقعي بود کجايش غير واقعي گو اينکه همه اش غير واقعي بود اما در هر حال هر داستاني پيرنگي از واقعيت دارد .همان چيزي که زندگي را براي نويسنده ها از طرف همسران مبارک و محترمشان جهنم ميکند .
خوش به حالت که صفورايي داري و گاهي دلي با حرف زدنش تازه مي کني و به تماشاي خنده ي شيرنش از آن زاويه ي خاص دلي تازه ميکني .حتا به خيال .
باور کن خيالم را هم ميترسم به سراغ کسي بفرستم مبادا بو ببرد و بيچاره ام کند اين جنس لطيف مردم آزار.
من کتابت را توي ذهنم تصوير کردم جان دادم .من کافه پيانو را نزديک چهاررا وليعصر سه چهار تا کوچه پايينتر از تاتر شهر توي يکي از کوچه ها خيال کردم.حتي مي توانم بسازمش رنگش کنم .نورش را وصف کنم .برايم دلپذير بود.خيلي وقت بود که داستاني پر رنگ و قشنگ نخوانده بودم .داستانهاي کمي هستند که اين فرصت را خلق مي کنند تا تو خودت را در آن احساس کني .تو و داستانت جزيي از همان کمها هستيد.
باور کن نمی دانم چرا دوستت دارم .اصلا نمی خواهم بدانم چرا.بگذار همین طور ندانسته دوستت داشته باشم .بگذار همین طورغریب و اسرار آمیز بماند .بگذار همینطور دور از تو و با تو دوستت داشته باشم .بگذار همین طور که گاهی هستم و گاهی نیستم دوستت داشته باشم . بگذار گاهی به چشمهایت خیره شوم ، زل بزنم و بی آنکه چیزی بگویم تو را در آغوش بگیرم .بگذار گاهی انگشتانم را به جستجوی احساسهای غریب و جادویی پوست تنت رهسپار کنم .بگذار گاهی فقط عطر تنت را استشمام کنم .من چقدر از عطر تو خالی ام .
باور کن نمی دانم چرا تو را اینقدر عجیب و غریب دو ست دارم .
گاهی اصلا دلم نمی خواهد حرف بزنم .گاهی فقط می خواهم حرف بزنم.یاد شبهایی می افتم که تا صبح بیدار مانده ایم و حرف زده ایم .یاد روزهایی می افتم که اصلا با هم حرف نزده ایم.
باور کن خوشحالم که با تو هستم .به همان دلیل عجیب و غریب دوستت دارم .خیلی وقتها دلم برایت تنگ می شود حتا وقتی که پیشت هستم باز دلم برایت تنگ می شود .خیلی وقتها...
دمپایی فراموش نشود . ما نبرده بودیم به همان دلیلی که گفتم . همسایه های خوبمان در این زمینه هم کمک کردند تا در سختی نیفتیم . برای کوهپیمایی های طولانی حتما پیراهن آستین بلند بپوشید .من خودم یک پیراهن لی دارم که تابستان و زمستان با همان صعود میکنم . شاید کمی سنگین باشد اما راحت است .کلاه آفتابگیر فراموش نشود .بعد از سفر پوست گوشم که در اثر آفتاب سوخته بود ، تکه تکه جدا می شد و می ریخت .عینک آفتابی یو وی هم واجب است چون اشعه ی آفتاب در کوهستان با شدت و حدت بیشتری بر شما می تابد . لباس گرم حتی در تابستان فراموش نشود من با لباس کامل در چادر خوابیدم ولی باز نیمه های شب بلند شدم و با دگیر پوشیدم .
صبح روز بعد یعنی پنجشنبه من و جلیل به سوی دریاچه ی دوم راه افتادیم که در حدود سی دقیقه فاصله داشت والبته ما آنرا ندیدیم و در میانه های راه شاید هم نزدیک دریا چه به خواست جلیل بازگشتیم .مناظر آن سو هم بدیع بود .درتمام راه من و جلیل به زبان دیگری صحبت کردیم گاهی این تمرین را باهم می کنیم برای مکالمه و بیان احساسات بسیار موثر است. به شما هم توصیه می کنم اگر زبان دیگری را فرا می گیرید حتما با یکی از دوستان و همکلاسی هایتان گاهی به همان زبان حرف بزنید .
بعد از صرف صبحانه دوباره رفتیم داخل آب کمی سردتر شده بود اما مفرح و نشاط آور بود خنکای دلچسب آب.
بعد که بیرون آمدیم نشستیم به گفتگو برای بازگشت .که قرار شد برای رهایی از گرمای روز هنگام غروب راه بیفتیم .بعد از ظهر خوابیدیم راستش هنوز بی خوابی شب اول و خستگی راه به تنمان مانده بود و هرگاه سر بر بالین می گذاشتیم ، همآغوش خواب شیرین می شدیم و می رفتیم .ساعت پنج بعد از ظهر بود که آرش باز پی الاغ رفت و چند دقیقه بعد آمد و چادر را جمع کردیم و راه افتادیم در باز گشت من و آرش کفش هایمان را عوض کردیم . دیگر عجله ای برای بازگشت نبود و آرام و سلانه راه افتادیم و با گفتگو سوی ایستگاه اول راه افتادیم .با آرش از خیلی چیزها صحبت کردیم در مورد زندگی خودش و خیلی چیزهای دیگر که خودش میگفت خیلی از چیزهایی را که من پرسیده ام جلیل هم نمیدانسته.راستش زندگی آرش نوشتن قصه ای را به ذهنم آورد حتا طرحش را هم نوشتم اما فعلا گذاشته ام اش کنار. شاید بعد تصمیمم عوض شود یا این انتظار سبب پر باری قصه شود .حدود یازده شب در شهر دورود بودیم مسیر باز گشت آزار چندانی نداشت چون میدانستیم به کجا میرویم و منتظر دیدن جای ناشناخته ای نبودیم .سرحال بودیم و احساس خستگی در تنمان نبود . راه برایمان هموارتر بود ، آشنا بود .
سراغ تنها هتل دورود ، هتل شهرداری رفتیم نه شام داشتند نه جا در همان میدان آزادگان کبابی بود رفتیم و تلافی دو روز غذای کنسروی را در آوردیم .
شب دوباره در چادر خوابیدیم البته من توی ماشین خوابیدم .صبح ساعت هشت بود که بیدار شدیم .رفتیم همانجایی که دفعه ی قبلی صبحانه خورده بودیم . این بار صبحانه ملایمتر از بار قبلی بود و منطقی تر حلوا شکری و پنیر و نان تازه با چای داغ.
بعد راه افتادیم سمت بروجرد حدود یک ساعتی را در بروجرد ماندیم تعریف بروجرد را زیادشنیده بودیم .شهر بدی نبود اما آنقدر هم تعریفی نبود .بستنی خوردیم و راه افتادیم سمت اراک .عجله ای نبود و با سرعت مناسب حرکت میکردیم .ساعت حدود دو در اراک بودیم در یک رستوران بزرگ که تالار عروسی هم بود نهار خوردیم . بعد آمدیم قم .سفارش داده بودند سوغات بگیریم . سوهان خریدیم و مقداری نوشیدنی برای خودمان .توی این دو سه روز به اندازه یک ماه انواع ماء الشعیر نوشیدیم و تعدادی هم در یخدان مانده بود برای روز مبادا .
ساعت شش هم تهران بودیم و آمدیم خانه ی ما .حساب کتاب سفر را رسیدیم و تسویه حساب کردیم .عکسهای دوربین را خالی کردیم توی هارد و کمی بعد جلیل و آرش رفتند .
سفر خوبی بود .
نکته ی برجسته ای که فراموش کردم بگویم آشپزی جلیل بود .شام روز اول کنار دریاچه را جلیل درست کرد که از موجود تنبلی مثل جلیل بعید و عجیب است .احتمالا دیگر هرگز شاهد چنین چیزی نباشیم .
تا سفر بعدی بدرود
مهدی نصرتی
شهریور هشتادو هفت
در نیمه دوم من شدم خلبان الاغ و جلیل و آرش باهم راه افتادند .الاغ با من مهربان بود و بی سیخونک زدن باقی راه را سپرد .آن دو باز عقب افتادند .من و دوستم هم میرفتیم الاغ زیاد معاشرتی نبود یک بار هم که سر صحبت را باز کردم بی توجه به من و حرفهایم راهش را کشید و رفت .حالا از چی دلخور بود من که نفهمیدم.
تشنگی امانم را بریده بود یکبار هم از رهگذرانی که باز می گشتند آب گرفتم .دیگر نزدیک بود از حال بروم .مسیر شیب ملایمی داشت که تا دور دست ها می رفت .رسیدن به دریاچه گهر شده بود آرزو . جلوی راهمان چند کوه دیگر بود گفته بودند پشت آن کوههاست.اما مگر میشد از کوه بالا رفت. با تمام توان که در واقع هیچ چیزی هم نمی شد راه افتادم بالاخره از آن کوهها هم گذشتم و به دریاچه ی گهر رسیدیم .رسیدن به مقصد لذت ویژه ای دارد اما حال لذت بردن را هم نداشتم .ولی زیبایی خیره کننده ای در پیش چشمانم داشتم که مرا به خلسه ای توام با رخوت و سستی برده بود .حالی بود.آرش و جلیل هم نیم ساعت بعد پیداشان شد .الاغ را به سمت ساحل در یاچه راندیم و چادرمان را علم کردیم چادر که به پا شد من مایوام را پو شیدم و زدم به آب، آب سرد بود انگار در یخچال را باز کرده باشی یا رفته باشی توی لوله های یک آبسرد کن اینقدر خنک بود که واقعا جسارت میخواست به آب بزنی .دل دل نکردم و یکباره رفتم زیر آب .انگار نبودم .خنکای آب تا اعماق وجودم رخنه کرده بود . و رخوتی دلپذیر در جانم دویده بود.پشت سر من آرش آمد بعد هم جلیل .آرش هم یکباره به آب زد اما جلیل مانده بود میان آب .ما رویش آب می ریختیم تا اینکه او هم تن به آب زد و رفت پایین.
جمعیت زیادی دور آب چادر زده بودند عده ای هم دور تر از ما شنا میکردند چند خانم هم با رعایت حجاب اسلامی در آب بودند .
حدود ده دقیقه در آب بودیم .حتا سرمان را با شامپوی یکی از همسایه ها شستیم صورتمان هم در اثر کرم ضد آفتابی که زده بودیم و غباری که روی صورتمان نشسته بود کثیف و چرب شده بود .آن را شستیم و تر و تازه به ساحل رفتیم .
گرسنه بودیم و آذوغه ی همراهمان هم شامل کنسرو ماهی تن ، کنسرو لوبیا ، نان محلی دورود و مقداری چیزهای دیگر بود و در روزهایی که آنجا بودیم همین چیزها را خوردیم البته در روز دوم اقامتمان در کنار دریاچه به بوفه ای که آنجا بود رفتیم و چیزهایی مثل تخم مرغ ،آبلیمو، نان و چیپس خریدیم .البته اینها غیر از اقلامی است که از همسایه های خوبمان می گرفتیم . گفتم که تصور من از گهر و مسیر متفاوت بود از آنچه که هست و بخاطر همین نتوانسته بودم درست برنامه ریزی کنم و دوستانم را به زحمت و سختی انداختم .
همسایه سمت راستی مان تیمی از یکی از کارخانه های اراک بود که بسیار مجهز بودند و برای یک هفته آذوغه آورده بودند .یکبار شب اول به ما آش دادند و یک بار هم در روز دوم برایمان آبگوشت آوردند .انسانهای با محبتی بودند نماز را اول وقت و به جماعت می خواندند .چادر سمت چپی بچه های لرستان بودند گرم و با محبت بودند .یک بار سر ظهر بعد از نماز جماعت سمت راستی ها اینها شروع کردند به مسخره بازی من و جلیل و آرش توی چادر دراز کشیده بودیم و از خنده روده بر شدیم .اصلا فکر نمیکردم که بچه های شهرستان اینهمه اطلاعات سیاسی داشته باشند آنروزها از جزیزه ی قمر یا کمر کسی به ایران آمده بود راجع به اوهم صحبت کردند راجع به چاوز و انرژی هسته ای و خیلی چیزهای دیگر با صدای بلند بالای منبر رفته بودند .
ما یک شب و دو روز در گهر بودیم .تقریبا امکانات اقامت فراهم است .هلال احمر چادرهایی داشت هم برای خدمات پزشکی هم برای اقامت .نیروی انتظامی در محل حاضر بود .حتی یکبار افسر مسوول حفاظت دریاچه جلوی تک تک چادرهای نزدیک ما آمد و با همه خوش و بش کرد که برای ما عجیب بود . آنتن دهی تلفن همراه از همه چیزش مهمتر و شاید بدتر بود .بهتر از این جهت که امکان ارتباط با دنیای بیرون از کوهستان برقرار بود و بد از این جهت که حتی در این کوهستان دور دست از شر مکالمات کاری و شغلی رهایی نبود .البته من که گوشی همراهم نبود آرش هم خاموش بود فقط جلیل بود که موبایلش روشن بود.آب آشامیدنی گوارایی هم از چشمه لوله کشی شده بود و در دسترس بود .دستشویی هم داشت که البته جوابگوی جمعیت فراوان آنجا نبود .توصیه میکنم برای بیشتر لذت بردن از طبیعت مترصد رسیدن تعطیلات نشوید چون خیلی ها مثل شما منتظر تعطیلات هستند که به طبیعت بروند. روزهای غیر تعطیل و کاری را برای مسافرت انتخاب کنید .تا ازدحام مردم را نبینید و از امکانات کمی که هست لذت ببرید !
دریاچه ی گهر در نزدیکی شهرستان دورود از توابع لرستان در فاصله حدود 470 کیلومتری جنوبغربی تهران قرار دارد به گمانم مسیر رسیدن به دریاچه ی گهر از طولانی ترین مسیرهای کوهپیمایی در ایران باشد .اما از تعداد انبوه علاقمندانی که در کنار دریاچه هستند پیداست این راه دشوا رعلاقمندان زیادی دارد که به عشق دیدن دریاچه ی گهر این راه طولانی را آمده اند.
من و جلیل و آرش بودیم.آرش عضو تازه ی تیم ایرانگردی ماست.او در جهانگردی ید طولایی دارد.
ساعت هفت بعد ازظهر سه شنبه از چهارراه ولیعصر حرکت کردیم من از سر کلاس آمدم جلیل و آرش سر کار بودند.تعطیلات تازه ای آغاز شده بود (روز پدر) .در تمام مسیرهای خروجی تهران ترافیک انبوهی دیده می شد.خیلی از راه را از مسیرهای فرعی آمدیم سر راه جلوی خانه ی ما هم ایستادیم من هم کوله و باقی وسایل را که آماده کرده بودم برداشتم و راه افتادیم باز هم همه جا شلوغ بود دوباره زدیم به مسیرهای فرعی و حدود ده کیلومتر بعد ازعوارضی اتوبان تهران- قم وارد اتوبان شدیم .اتوبان هم شلوغ بود.
آرش ومن اولین بار بود که هم را میدیدیم .اما به واسطه ی دوستی مشترکمان با جلیل هم او از من میدانست هم من از او .با توجه به روحیات مشترکمان، زود با هم رفیق شدیم.
یک ساعت در ترافیک اتوبان ماندیم .در کنار گذر قم یک ساعتی را ماندیم و نماز خواندیم .ساعت یازده شب بود .نیمه شب از قم به سمت اراک راه افتادیم .ساعت دو بود که رسیدیم .گرسنه شده بودیم ، مختصری نان و پنیر خورده بودیم اما کجای وجود ما را می گرفت .جایتان خالی اراک ماندیم و کباب خوردیم.تخمه هم خریدیم .
انصاف باید داد که راه خوب بود .هر چند که اولین بار بود این جاده را می رفتم اما مسیر روشن بود .تا دورود نزدیک 160 کیلومتر بود .اول به بروجرد رسیدیم و از آنجا بی معطلی به سمت دورود رفتیم .کم کم خسته و خواب آلود شده بودم .آرش عقب خوابیده بود .جلیل هم چرت می زد خیلی تلاش میکرد بیدار بماند اما باید انصاف داد که مقاومت در برابر خواب شیرین سخت است.
ساعت 5 بود که رسیدیم دورود.میدان آزادگان دورود کنار پارک ایستادیم .جلیل بیدار بود اما آرش خواب بود .آرش را بیدار کردیم و چادر برپا شد .من توی ماشین خوابیدم و آرش و جلیل توی چادر .کمتر از دو ساعت خوابیدیم .حدود هفت صبح بود که جلیل به شیشه ی ماشین زد و من بیدار شدم .خوابش نبرده بود می گفت از ساعت 6 صبح کنار چادر آهنگ لری گذاشته اند و او نتوانسته بخوابد .آرش خوابیده بود فکر میکنم از همه سر حال تر بود . گرسنه بودیم .صبحانه کنار میدان آزادگان نان ، پنیر، کالباس و چیپس خوردیم. یک صبحانه ی بد برای کوهپیمایی. باور کنید چیز دیگری گیر نیاوردیم .دنبال قهوه خانه گشتیم بسته بود.
بعد از تهیه ی لوازم و برخی کمبودهای دیگر از جمله مواد غذایی به سمت گهر راه افتادیم . از دورود یک راه آسفالت و کوهستانی به مسافت تقریبی 15 کیلومتر را طی کردیم تا به آغاز راه اصلی دریاچه رسیدیم .تمام این ناحیه درمنطقه ی حفاظت شده ی اشترانکوه قرار می گیرد.منطقه ی وسیعی که در هر فصلی رنگی بدیع از جلوه های طبیعت را نمایان میکند .
تصور من از کوهپیمایی مسافتی حدود ده کیلومتر و زمانی در حدود سه ساعت بود . در هیچ جایی ندیده بودم که مسافت کوهپیمایی را نوشته باشند .در آغاز راه متوجه شدیم که کوهپیمایی در حدود 18 کیلومتر خواهد بود با این حساب بیش از پنج ساعت در راه خواهیم بود .چادرهای غیر انفرادی همواره اجسام بد باری هستند مجبور شدیم برای جابجایی چادر الاغ اجاره کنیم وسایل دیگرمان را هم گذاشتیم رویش .حکایت الاغ اجاره کردن هم خودش ماجرایی بود .از هنگامی که ماشین ما وارد پارکینگ شد چند نفر از افراد صاحب الاغ ما را دوره کردند قیمت ها از سی هزار تومان آغاز شد آرش خوب چانه میزد بعد از کلی بحث و جدل با اکابر و اصاغر اتحادیه الاغ داران دریاچه گهر و منطقه اشترانکوه روی مبلغ ده هزار تومان توافق کردند و بارهای مارا روی الاغ محترمی که همسفر تازه ی ما بود بستند .الاغ چموش بود .تا با چوب به باسن محترمش نمی زدی از جایش تکان نمیخورد .الاغ و جلیل را به هم سپردیم .
هوا گرم بود و آفتاب سوزان .کوهستان و آرامش دلپذیرش،حال و هوای مطلوب مرا داشت .
کم کم خستگی بر ما چیره شد بیخوابی شب گذشته زود خودش را نشان داد .تا حدود چهار کیلومتر رفته بودیم که به یک چادر رسیدیم که در آن چای ، آب و ما الشعیر فروخته می شد .سایه اش غنیمت بود چه رسد به چای و نوشیدنی اش .الاغ داشت برای خودش میرفت .طفلی جلیل رفت دنبالش و آوردش پشت چادر. من و آرش نشسته بودیم روی تخت درست مثل عکس و داشتیم میخوردیم .از چادر که بیرون آمدیم سرپایینی شروع شد .حرکت در سر پایینی خیلی بیشتر انرژی میگیرد.چون مجبور هستیم که برآیند وزن خودمان را که در سطح شیبدار میل به پایین رفتن دارد ، تحمل کنیم و همین حفظ تعادل باعث فشار مضاعف روی ستون فقرات ، زانو و مچ پا می شود .
گاهی شیب بسیار تند می شد و سرعت به حد اقل ممکن میرسید ضمن اینکه جنس خاک نیز رس بود و باعث لغزیدن در مسیر می شد.همه ی این چیز ها را میگویم که آخرش این مطلب را برسانم که : مسیر رسیدن به گهر سخت است. دو سه کیلومتر دیگر که رفتیم رسیدیم به جایی که تمام راه پیش روی را می شد دید.نمی دانید چه حالی داشتم .این منظره ی بدیع که تا کیلومترها دورتر را در خود گرفته بود یاس و نا امیدی را به جانم ریخت و از ذهنم گذشت که من هرگز به آنجا نخواهم رسید .اما چاره نبود نباید کم می آوردم .آرش کفش مناسبی نپوشیده بود و آهسته می آمد .جلیل هم که همراه الاغ بود .از آنها جلو افتادم و کم کم فاصله ام با آنها بیشتر شد . رسیدم به چشمه ای که درست در میان راه است . چه گوارا و خنک بود .پاهایم را برهنه کردم و در جویی که در امتداد چشمه بود فرو بردم .تمام پایم گز گز میکرد .ولی دلپذیر بود .نیم ساعتی طول کشید تا جلیل و آرش آمدند .همگی بریده بودیم .نصف راه باقی مانده بود .